روزگار سپری‌شده‌ی یک صنف
از روزی که اعتبارنامه‌ی پیشه‌وری رد شد…

گزارش‌های تحقیقی که جایزه پولیتزر گرفتند (‌۲۰۱۸/۶ )
افشای اسناد جدید بانوی جمهوری‌خواه علیه فساد کاندیدای جمهوری‌خواه سنا

معرفی یک نهاد غیرانتفاعی گزارش‌گری تحقیقی و بازنگاهی به گزارش‌های تحقیقی، نفوذ و اثرگذاری این مرکز ژورنالیستی مستقل در سال ۲۰۱۷:
کفه سنگین سوژه‌های اجتماعی برای روزنامه‌نگاران تحقیقی غربی

▪چرا روزنامه‌نگاران نباید بگویند به چه کسی رأی می‌دهند؟

نگاهی به رد پای «ژن خوب» صاحب‌منصبان در شرکتها و مشاغل بانفوذ و پرمنفعت
رد خون در نرخ اشتغال و بیکاری کشور

آینده روزنامه‌نگاری چاپی هنوز مشخص نیست
آیا روزنامه‌ها می‌میرند؟

گزارش‌های تحقیقی که جایزه پولیتزر گرفتند (۲۰۱۸/۵ )
معامله‌های مشکوک کاندیدای سنا

ماجرای ۴ خصوصی‌سازی بدون بازسازی و پرحاشیه
ردپای سیاست‌های خصوصی‌سازی در اعتراضات کارگران

گزارش‌های تحقیقی که جایزه پولیتزر گرفتند (۲۰۱۸/۴ )
پروژه‌های مخفیانه، اعتبار خبرنگاران را هدف گرفته‌ است

تنها بیست‌و‌یک کیلومتر مانده به هفت‌تپه
چکاپا: یک خصوصی‌سازی موفق

«افق نو» عرصه اطلاع‌رسانی و آموزش روزنامه‌نگاری تحقیقی در ایران و پروژه‌ای در‌ زیرمجموعه گروه رسانه‌ای «جامعه نو» است. این فضا که از سال ۱۳۹۴ با نام «افق اقتصاد» با گرایش غالب گزارش‌های تحقیقی اقتصادی فعال بوده است، به مسیر تکامل روزنامه‌نگاری کندوکاوی در ایران اختصاص خواهد داشت.
درباره ما بیشتر بخوانید.




روزگار سپری‌شده‌ی یک صنف
از روزی که اعتبارنامه‌ی پیشه‌وری رد شد…

افق نو، علی دانشیان: این گزارش تابستان پارسال و به سفارش دوماهنامه «ایشیق» نوشته شد و شورای سردبیری آن مجله بخش‌هاییش را به انتخاب خود، در شماره سوم «ایشیق» (آذر 97) و به عنوان یکی از ضمائم فارسی پرونده «آذربایجان و مسئله‌ی مهاجرت» در آن شماره، منتشر کرد. در آغاز بنا بود گزارشی باشد از احوال صنف کارگران نقاش ساختمانی تهران (که قاطبه‌شان ترک‌های آذربایجانی اهل قره‌داغند)، با نظری به خاطرات قدیمی‌هایشان از مهاجرت. در انجام ولی، شد کوششی برای یافتن ریشه‌های تاریخی شکل گرفتن یک صنف و زمینه‌های سیاسی و اجتماعی تکوین آن و دریچه برای نظر انداختن به تحولی اجتماعی. سبب از اینجا سردرآوردنش هم احتمالا خطایی باشد که در گزیدن روش مرتکب شده‌ام. قاعدتا باید روش، توصیفی می‌بود و اتنوگرافیک، ولی تحقیقی شد، تا حالا نه این باشد و نه آن (یا شاید هم این باشد و هم آن)! نه وصف حال است، نه پیجویی ماجرایی که کسی مایل به افشا و گفته‌شدنش نباشد (چنان که اغلب گزارش‌های تحقیقی چنین‌اند). اشتیاقم برای انتشار متن کاملش، بالا رفتن فشار خون در رگ‌های بحث‌های صنفی و سندیکایی است. مرور تجربه تکوین این صنف، شاید منجر به گشودن بابی تازه در بحث‌ها شود؛ شاید هم نه.

اغلب نقاشان ساختمانی تهران ترک‌زبانان اهل قره‌داغند و می‌گویند صنف نقاشان ساختمانی را قره‌داغی‌ها می‌گردانند. چگونه یک گروه قومی بیرون از خانه یک صنف را صاحب شده؟ از ارمنی‌هایی که به استالین «نه» گفتند و به ایران آمدند تا رد اعتبارنامه‌ی پیشه‌وری در مجلس و غائله‌ی آذربایجان و اصلاحات ارضی؛ اتفاق خودش نمی‌افتد!

جعفر پیشه‌وری رئیس حکومت خودمختار آذربایجان در میان جمعی از هواداران در یک جشن/ سایت موسسه تاریخ معاصر ایران/  شماره آرشیو: 3012-1ع

جعفر پیشه‌وری رئیس حکومت خودمختار آذربایجان در میان جمعی از هواداران در یک جشن
سایت موسسه تاریخ معاصر ایران/ شماره آرشیو: ۳۰۱۲-۱ع


۲۲ تیر ۱۳۲۳
مجلس شورای ملی- روز – داخلی

رئیس- …اعتبارنامه آقاى پیشه‌ورى مطرح است. آقاى شریعت‌زاده.
شریعت‌زاده، نماینده بابل، به توضیحات پیشینش درباره انتخابات در آذربایجان ارجاع می‌دهد و کشاورز هم، که نماینده بندرانزلی و از سران حزب توده باشد، می‌گوید که از آنجا که شریعت‌زاده در صلاحیت شخصى پیشه‌وری مطلبی نگفته، نیازی به دفاع از او نمی‌بیند.
جمعى از نمایندگان- رأى آقا؛ رأى می‌گیریم.
رئیس- مخالف دیگرى که نیست؟
نمایندگان- خیر.
رئیس- پس شروع می‌کنیم به رأى و پیشنهادى که از طرف جمعى از آقایان رسیده است قرائت می‌شود: «…پیشنهاد می‌کنیم که نسبت به اعتبارنامه آقاى پیشه‌وری‌ رأى مخفى با مهره گرفته شود.»
رئیس نام امضاکنندگان را می‌خواند.
رئیس- اعلام رأى شده؛ مذاکراتى نمی‌شود.
مظفرزاده، نماینده رشت و از رجال نهضت جنگل- بنده اخطار نظام‌نامه دارم.
رئیس- بفرمایید.
مظفرزاده- …خاطر آقایان مسبوق است در موقعى که نسبت به اعتبارنامه آقاى خویى رأى مخفى دادیم یک سوء جریانى واقع شد که حقیقتاً باعث ندامت آقایانى شد که رأى داده بودند راجع به این موضوع. براى این که مهره‌هاى تفتیشیه ۸۹ عدد بود و عده مهره‌هاى سیاه و سفید ۹۶٫ تقاضا دارم که در اخذ رأى مخفى ماده ۹۲ آیین‌نامه رعایت شود.
جمعى از نمایندگان- مانعى ندارد.
نمایندگان به گفتگو تذکر و ادامه می‌دهند.
رئیس- خوب عده کافى است شروع به رأى می‌شود عده ۸۸ نفر است.
جمعى از نمایندگان- خیر آقاى پیشه‌وری‌ حساب نیستند.
رئیس- بسیار خوب ۸۷ نفر. البته بعضى هم در وسط رأى می‌آیند.
حکمت، نماینده شیراز و از بنیان‌گذاران حزب سوسیالیست- در وسط رأى دیگر نمى‌توانند بیایند؛ اگر می‌خواهند حالا بیایند.
رئیس- عده آقا ۹۹ نفر شد؛ شروع می‌شود به رأى.
پس از چند تذکر دیگر رای‌گیری آغاز می‌شود. منشی نام نمایندگان را می‌خواند؛ از طرف راست مجلس می‌آغازد؛ آنان به محل نطق می‌آیند و رأیشان را می‌دهند. شماره آراء به عمل آمد و نتیجه به قرار ذیل حاصل گردید: مهره تفتیشیه ۱۰۰ عدد- مهره سفید، علامت قبول ۴۷ عدد و سیاه علامت رد ۵۰ عدد.
رئیس- بالاخره تصویب نشد.
جمعى از نمایندگان- رد نشده است؛ ردش هم باید با نصف به علاوه یک باشد.
مظفرزاده اعتراض می‌کند ماده ۹۲ اجرا نشده. منشی رد می‌کند. مظفرزاده با تاکید ادامه می‌دهد. منشی پاسخش را می‌دهد و رئیس اعتراضش را وارد نمی‌داند.
رئیس- آقایان، دکتر معظمى.
دکتر معظمى، از اعضای جبهه ملی- عرض کنم که مجلس بایستى مرکز عدالت باشد… براى این که ما قضاوت صحیح بکنیم بایستى… ببینم که در این قضاوتى که مجلس شوراى ملى نسبت به اعتبارنامه آقاى پیشه‌وری‌ کرده است آیا مطابق موازین قانونى اکثریت در رد یا قبول ایشان حاصل شده است یا خیر به عقیده بنده این اکثریت حاصل نشده است… خوشبختانه چون موضوع اعتبارنامه آقاى خویى را هم بنده خودم مشغول مطالعه بودم، صورت مجلسى را که در آن موقع راجع به این ماده مذاکره شده است، حاضر دارم و براى آقایان می‌خوانم و بعد هم خود آقایان قضاوت خواهند فرمود…
او صورت آن مجلس را می‌خواند.
معظمی- آراء وقتى حاصل می‌شود که بیش از نصف حضار رأى به رد و یا قبول بدهند آن وقت معلوم می‌شود که مجلس رد کرده است یا قبول و الّا نتیجه حاصل نشده است. حالا این که می‌فرمایند در بعضى جاها غیر از این می‌کنند که امتناع‌کنندگان را جزء رأى محسوب می‌دارند و نصف را به طرف رد‌کنندگان و نصف را به طرف قبول می‌دهند، این را بنده ندیده بودم…. وظیفه نمایندگى بنده این بود که این توضیح را داده باشم و الّا نه با آقاى خویى سابقه دارم و نه با آقاى پیشه‌ورى حالا آقایان آزادند هر طورکه مایل‌اند رأى بدهند.
مظفرزاده- بنده پیشنهاد می‌کنم تنفس بدهند.
رئیس- اگر آقایان موافقند چند دقیقه تنفس بدهیم.
نمایندگان- صحیح است؛ مانعى ندارد.
ختم جلسه به عنوان تنفس اعلام شد. جلسه سه روز بعد، از پیش از ظهر یکشنبه ۲۵ تیر پی‌گرفته شد؛ بی هیچ سخنی از پیشه‌وری. اعتبارنامه پیشه‌وری در مجلس ملی ایران رد شده بود.

۱۱ آذر ۱۳۲۴
صحن مجلس شورای ملی – روز – داخلی

جلال عبده، نماینده تهران، پشت تریبون مجلس همچون همیشه‌اش گرم و با فصاحت، نطق پیش از دستور می‌کند.
عبده- …دو ماه یا سه ماه بیشتر نیست که فرقه‌ای به نام دموکرات در آذربایجان پیدا شده و این فرقه خلق‌الساعه در ظرف دو سه ماه به اندازه‌ای قدرت پیدا کرده که با دولت مرکزی مقاومت می‌کند… این طفل، یکشبه ره صد ساله می‌رود؛ منتها ره صد ساله بر خلاف مصالح کشور ایران.
نمایندگان- صحیح است. صحیح است.
عبده- خوب چه جور این حزب تشکیل شده؟ روایات مختلف است… به نظر بنده اکثریت قریب به اتفاق کسانی که در آن دسته وارد هستند مسلماً آذربایجانی نیستند…
نمایندگان- صحیح است.
عبده- برای اینکه سرحدات ما متأسفانه از سوم شهریور به بعد سرحدات بازی بوده و ما نمی‌توانستیم آن حقی که راجع به کنترل مرز خودمان داشتیم اعمال بکنیم.
نمایندگان- صحیح است.
عبده- وقتی مرز ما کنترل نشد و راه ورود و خروج کاملاً باز بود ممکن است این احتمال را داد که یک دسته اشخاص مشکوک مجهول‌الهویه وارد کشور بشوند و دست به عملیاتی بزنند بر خلاف مصالح کشور.

۲۱ آذر ۱۳۲۵
روز – خارجی – تبریز

شاه جوان خود فرماندهی ارتش را در عملیاتی که «نجات آذربایجان» می‌خواند، به گرده گرفته است. او پیش چشم دوربین عکاسی در کنار ژنرال‌های ارتش شاهنشاهی نقشه هوایی آذربایجان را بررسی می‌کند، با هواپیما بر فراز قرارگاه‌های فدایی‌های فرقه دموکرات پرواز می‌کند و بعد روی زمین، کنار قوام دست‌ها را پیش سینه گره می‌زند و با نگرانی چشم به زمین می‌دوزد تا یک عکس دیگر هم ثبت شود. چند ساعت بعد، ستون تحت فرماندهی سرتیپ حسن هاشمی به تبریز می‌رسد؛ اعضای مانده‌ی‌ فرقه را از اداره‌های دولتی بیرون می‌آورند و بازداشتشان می‌کنند. سران فرقه دموکرات پیش از ورود یگان‌های ارتش از مرز گذشته‌اند و حالا آن سوی ارس‌اند. آن‌ها احتمالا آخرین کسانی‌اند که بی‌دردسر از مرز می‌گذرند. از آن روز مرز را حصار می‌کشند؛ بسته می‌شود. گویا قصه از همین‌جا آغاز می‌شود.

یکی از روزهای بهار ۱۳۴۶
شب – خارجی – گورستانی در روستای ….

چیزی سیاه‌تر از شب گورستان را در بر گرفته. مرد جوانی کنار ردیف‌های گورِ برِ راهِ گورستان ایستاده است؛ منتظر. نامش ایمان است. کسی نمی‌داند او آنجاست؛ جز یکی؛ کسی که بناست سراغش بیاید. مرد جوان می‌خواهد سفر کند و چه جایی بهتر از گورستان برای آغاز یک هجرت؛ هجرت از رویاهای مرده؛ تا چون روحی از میان گورهای دوران کهنه برخیزد و زیستن در دوران تازه را بیاغازد. سواری آهسته آهسته از دور سوی او می‌آید. هیچ شبیه یک تک‌سوار رویا نیست -کسی که او را بردارد و ببرد سوی رویاهایش؛ نه بر اسب سفید، که بر قاطری سیاه می‌آید. سوار، «حسن دایی» است؛ قاصد میانسالی که نامه‌های کارگران مهاجر به تهران را می‌آورد برای خانواده‌هاشان در روستاهای قره‌داغ. سوار به او می‌رسد.
حسندایی- برای ما شر درست می‌کنی‌ها پسر.
ایمان: نه، به کسی نمی‌گویم تو من را بردی.
حسن‌دایی دلش نمی‌آید او را پس بفرستد. با هم راه می‌افتند.

***

آن جوان ۱۹ساله حالا درست ۷۰ سال دارد و، بنا به قاعده‌ی نانوشته‌ی قومی در خواندن مهتر، همشهری‌هایش او را هم با پسوند «دایی» صدا می‌زنند. «ایمان‌دایی» یکی از اعضای نخستین نسلی است که نزدیک میانه‌ی قرن روستا را ترک گفتند، بر گُرده‌ی شهرها جهیدند و پنجه را تا آرنج در خون آرزوی پاکی زدند که نمی‌توانستند از او چشم بپوشند. روستاها فقیر بودند و شهرهای هنوز نه‌بزرگ، گرسنه و مهیای بلعیدن. اصلاحات ارضی آغاز شده بود و روستایی‌هایِ تا دیروز مدیون و متعهد به خان و مالک و ارباب حالا دیگر «آزاد» بودند و می‌توانستند بکوچند.

روز می‌گذرد
«آزادی» اما تنها سبب مهاجرت روستایی‌ها نبود؛ کم‌تر پیش می‌آید کسی کاری بکند، تنها به این سبب که می‌تواند. بیشتر روستایی‌ها، به ویژه جوان‌ترهاشان، چاره‌ای جز کوچیدن نداشتند؛ چه اینکه آنان با وجود خرسندی از «آزادی»شان، غمگین و نگرانِ آینده بودند -این را «آن لمبتون» بنابر دیده‌هایش می‌گوید. مجموع سود حاصل از زمین‌های بخش‌شده کم‌تر از سود حاصل از زمین یکپارچه پیشین بود؛ پس آنچه به زارع می‌رسید، حتی با حذف بهره‌ی مالکانه، باز کم‌تر از پیش بود. همین زمین‌های کوچک هم، به حکم قاعده‌ی وراثت مال، نسل به نسل کوچک‌تر می‌شد و سودش کم‌تر. سبب مهم‌تر اما دگرگونی شیوه‌ی تولید بود؛ شیوه‌ی نویی که با بر هم زدن رابطه‌ی ظالمانه اما ظاهراً کارآمد مالک و زارع ممکن بود از مقدار محصولات بکاهد؛ چنان که لمبتون در کتاب «اصلاحات ارضی در ایران» نوشته: «بعضی از مسئولان عالی‌رتبه‌ی وزارت کشاورزی در تاییدشان از اصلاحات ارضی، که نگران بودند به کاهش محصول بینجامد، چندان اشتیاق نشان نمی‌دادند.»
با این همه، در نوزدهم دی‌ماه سال ۱۳۴۰ اعلام شد که عملیات اجرای قانون اصلاحات ارضی از آذربایجان شرقی آغاز خواهد شد. کار از مراغه آغاز شد و بیستم شهریور ۴۱ به قره‌داغ رسید. در این منطقه سهم مالک مطابق عرف محل چندان بزرگ نبود. سهم مالک از محصول زراعت دیم یک‌پنجم و از محصول زراعت آبی یک‌سوم یا یک‌چهارم و گاه تا یک‌پنجم بود؛ اما بهره مالکانه گاه تا شیر مادر را هم در برمی‌گرفت. کوچ روستایی‌ها آغاز شد.
روزگار ایمان‌دایی آن روزها واروی رعیتی بود که مالک شده بودند، اما چون ملکِ نو سود چندانی برایشان نداشت می‌کوچیدند. او کوچکترین فرزند خرده‌مالکی بود که ملکش را باخته بود. ایمان‌دایی می‌گوید: «من از اول کارگر نبودم. ما تا سال ۴۲ زندگی خوبی داشتیم. البته در این حد که پنج بار در سال پلو می‌خوردیم یا مثلا یک بار در سال پوشاک می‌خریدیم. شش روستا شش دانگ مال ما بود که یک‌پنجم از محصولات آن‌ها به ما می‌رسید. اما پس از اجرای اصلاحات ارضی زمین‌هایمان، کارکن‌ها، چوبان‌ها، حشم‌دارها و… همه از دست رفتند. خانواده‌ام ورشکست شدند. من آن موقع محصل بودم. پس از اصلاحات ارضی هم تا کلاس ششم خواندم. ولی مدرسه‌ها در آن منطقه بیش از شش پایه نداشتند و برای ادامه‌ی تحصیل یا باید می‌رفتم اهر یا کلیبر یا تبریز. ولی بودجه‌مان اجازه نمی‌داد. پس از آن کار دشوار شد. امکانات باقی مانده کم نبود، ولی ما کار بلد نبودیم؛ اصلا نمی‌دانستیم کار چیست!»
چنان که لمبتون می‌گوید «مالکان آذربایجان شرقی عموما از موقعتیشان برای حفظ اسارت و عقب‌ماندگی زارعان بهره می‌گرفتند». آن‌ها سخت با اصلاحات ارضی مخالف بودند. با این همه آنان نه فئودال، که تنها مالکانی بودند که سهم مالک می‌گرفتند و نفوذ چندانی نداشتند: «نفوذ مالکان اقتصادی بود تا صرفا سیاسی. بنابراین مخالفت آن‌ها با اصلاحات ارضی کمتر آشکار بود.» بسیاری از مالکان اسناد فروش و واگذاری زمین‌هایشان را امضا یا طلبشان را به دلیل اینکه واگذاری زمین را غیرقانونی می‌دانستند، وصول نکرده بودند. لمبتون می‌نویسد: «در تابستان ۴۳ در اداره‌ی اصلاحات ارضی اهر انبوهی از اسناد مالکیت زمین را دیدم که لازم بود مالکان امضا و بهای زمینشان را وصل کنند [، اما نکرده بودند]» ایمان‌دایی چیزی در تایید این خاطره‌ی لمبتون می‌گوید: «به جای پول زمین به ما قبض‌هایی داده بودند که برویم ماه به ماه وصولشان کنیم. عمویم یک روز همه‌ی قبض‌ها را پاره کرد.»
چرخ چرخیده بود و زندگی روی دیگرش را به مالک‌ها نشان می‌داد و طعم رعیت بودن را به ایشان می‌چشاند. رویاهای ایمان جوان داشت رنگ می‌باخت و او برای نجات آن‌ها راهی نداشت جز همانی که هر رعیت دیگری پیش می‌گیرد: کارگری. ایمان‌دایی می‌گوید: «نخستین نفری که در خانواده ما کارگری کرد من بودم. بهار ۴۶ تصمیم گرفتم برای کار به تهران بروم، ولی خانواده‌ام به شدت مخالف بودند؛ می‌گفتند در شأن ما نیست. پدرم می‌گفت پسر فلانی که برای ما کار می‌کرد رفته تهران برای کارگری، نمی‌شود تو هم که پسر منی بروی. رفتن به تهران ۴۵ تومان خرج داشت، اما آن را به من ندادند تا منصرف شوم. ولی من پنهان از آن‌ها فرار کردم و به تهران آمدم.»

مسافران
ایمان سه روز بعد به تهران می‌رسد. این جوان نخستین کارگر مهاجر به تهران نبود. پس برای انتخاب مقصدش دلیلی روشن داشت: او راهی را گزیده بود که پیش از او هم دیگرانی رفته بودند و ناخشنود بازنگشته بودند؛ آن‌ها می‌توانستند آنجا هوایش را هم داشته باشند. مقصد مطمئن بود و تهرانِ خوش‌اشتهای آن سال‌ها در میزبانی کارگرهای مهاجر روسیاه نبود. ایمان‌دایی می‌گوید: «من بی‌هیچ پولی راهی تهران شدم. این را هنگام حرکت به حسن‌دایی که من را با خود آورده بود، نگفتم؛ او هم به اعتبار خانواده‌ام چیزی نپرسید، لابد با خود گفته بود دارد که آمده. وقتی به تهران رسیدیم، به قهوه‌خانه‌ای رفتیم. آنجا همه همسایه و همکلاسی و آشنا بودند. خوش‌و‌بشی کردند و گفتند دیرشان شده و شب می‌آیند سراغم. من هم گرفتم آنجا خوابیدم، وقتی بیدار شدم، دیدم ۵۲ تومان پول دارم! آن‌ها هنگام رفتن هرکدام چیزی در جیبم گذاشته و رفته بودند. با همان، پول حسن‌دایی را پرداختم.»
کوچ فرزندان زارعان، هرچند با آهنگِ بسیار کندِ ۴۰ نفر در ده سال، از مدت‌ها پیش آغاز شده بود؛ چه اینکه آنان هماره تنگدست بودند و نیز، به گفته لمبتون، «موقعیت مالکان در رویارویی با زارعان در پی وقایعی که در دوره‌ی حکومت حزب دموکرات پیشه‌روی رخ داده بود، تضعیف شده بود»، پس آنان برای هجرت چندان نیازی به رسیدنِ حس آزادیِ پس از اصلاحات ارضی نداشتند. آنان از میانه‌های دهه ۳۰ راهی تهران و گاهی هم تبریز شده بودند. ایمان جوان به تهران رفت؛ چون اهل و خویشش آنجا بودند. نخستین آن‌ها اما دلیلی دیگر داشت.
ایمان‌دایی می‌گوید: «نخستین کارگران مهاجر از روستای ما در سال ۳۷ و همراه یک قره‌داغی ارمنی به نام هُمایاک به تهران آمده بودند. همایاک نقاش بود و آن‌ها زیر دست او کار نقاشی ساختمان می‌کردند. همشهری‌های ما در تهران همه کارگر نقاش ساختمان بودند. تا زمان به تهران آمدن من، نزدیک به ۴۰ نفر از روستای ما به تهران آمده بودند و کارگری نقاشی می‌کردند. من هم که به تهران آمدم، زیر دست همایاک مشغول شدم.»
آن زمان قره‌داغ هفت روستای ارمنی‌نشین داشت که بزرگترینشان وینق بود. وینقِ ارمنی‌نشین آبادترین روستای منطقه‌ای بود که روی‌هم‌رفته مسلمان‌نشین به شمار می‌آمد. با اینکه روستا بود، اما اداره ثبت و بخشداری و پاسگاه مرکزی را آنجا ساخته بودند. ایمان‌دایی می‌گوید: «آنان زندگی نسبتا مدنی و مدرنی داشتند. آن‌ها آنجا آهنگر، نجار، بنا ارمنی بودند. بیشتر ارمنی‌های پیشه‌ور مهاجر بودند. همایاک اهل روستای داش‌باش بود. پیشه نقاشی را هم از باکو آورده بودند. ولی پیشه نقاشی در قره‌داغ به درد نمی‌خورد؛ چون مشتری نداشت.» هُمایاک ارمنی اما برای کوچیدن از قره‌داغ دلیلی مهم‌تر از بی‌مشتری بودن پیشه نقاشی ساختمان داشت.
به گفته‌ی آندرانیک سیمونیان، پژوهشگر فرهنگی، ارمنی‌هایی که پس از انقلاب اکتبر در روسیه‌ی شوروی شده ناچار به ترک سرزمین‌شان شدند با دو موج به ایران رسیدند: یکی میان سال‌های ۱۲۹۵ و ۱۲۹۹ و دیگری میان سال‌های ۱۳۱۱ و ۱۳۱۵٫ گروه نخست از آنچه «اتحاد جماهیر شوروی» خوانده می‌شد گریختند و گروه دوم جمعیتی بزرگ بودند که در قفقاز می‌زیستند، ولی شناسنامه ایرانی داشتند، و چون در برابر گرفتن شناسنامه‌ی غیرایرانی مقاومت کردند استالین اخراجشان کرد.
همزمان با گروه نخست البته، جان‌به‌دربرده‌های نبرد باکو هم بودند که با کشتی به انزلی آمدند و تا پایان جنگ نخست جهانی آنجا ماندند تا نظامیان مغلوب عثمانی قفقاز جنوبی را ترک کنند و آن‌ها بتوانند به خانه بازگردند. پیش از آن‌ها و تا زمان رسیدنشان به انزلی، نزدیک هفتادهزار ارمنی هم از واسپوراکان به شمال‌غرب ایران کوچیده بودند؛ چون نظامی‌های روسیه‌ی پس از انقلاب اکتبر بی‌خبر قفقاز را ترک کرده بودند تا ارمنی‌های جان‌به‌دربرده از هجوم سیزده زمستان پیش‌ترِ تاتارها بیفتند پیش پای ارتش عثمانی. اینان در نواحیِ چندقرنه ارمنی‌نشین آذربایجان ایران پناه به هم‌زبانانشان بردند. آن‌ها در سوّمین کوچ اجباری بزرگشان در قرن یازدهم، به زور سلجوقیان و مغول‌ها، به سرزمینی آمده بودند که بعدها قره‌کلیسا را در آن ساختند و یک قرن سپس‌تر آنجا نخستین خلیفه‌گری ارمنی‌ها را در ایران به پا کردند؛ به آذربایجان: به ماکو و خوی و تبریز و ارومیه و البته قره‌داغ.
تاریخ حضور همایاک و پیشه‌وران ارمنی دیگری که ایمان‌دایی می‌گوید با تاریخ هجرت آن گروه دومی که به استالین «نه» گفتند و به ایران آمدند می‌خواند. با این همه، ارمنی‌های محکوم به آوارگی که ژیرایر لیباریدیان، رئیس کرسی تاریخ معاصر ارمنستان در دانشگاه میشیگان، می‌گوید «خودشان را حول هویت قربانی تعریف می‌کنند» ناچار شدند یک به یک از قره‌داغ هم بکوچند.
بیشتر ارمنی‌ها در قره‌داغ ابزار کشاورزی می‌ساختند، پیشه‌ور بودند و، در کنار مالکان و زارعان، یک رأس مثلث قدرت سنّتی در ایران. با این همه، دست‌کم در آن منطقه پیشه‌وران به اندازه مالکان و زارعان مهم نبودند؛ چه اینکه کشاورزان آنجا همیشه در فصل برداشت درگزهای معروف به پنج‌تومانیِ واردشده از آلمان و روسیه را به کار می‌گرفتند که هرکدام دست‌کم پنج سالی قابل استفاده بود؛ پس احتمالا قدرت دلال‌ها و واسطه‌ها از پیشه‌وران ارمنی بیشتر بوده است؛ دلال‌هایی که در حوالی آغاز قرن، وقتی هنوز می‌شد آسان از مرز گذشت، برای فرار از بهره مالکانه روی به تجارت خرد با آن سوی مرزِ نزدیک آورده بودند. این نیاز محدود به پیشه‌وران سبب می‌شد فرزندان ارمنی‌ها هم، که شغل پدری پیش می‌گرفتند، بیکار بمانند. پس ارمنی‌های جوان جویای کار هم تا زمان تشکیل دولت‌های مقتدر در دو سوی مرز و کشیده شدن حصار مرزی برای کار به قفقاز می‌رفتند. اما «غائله آذربایجان» که ختم شد، گذشتن از مرز دیگر ممکن نبود. مرز بسته شده بود تا دیگر «اشخاص مشکوک مجهول الهویه»ای که جلال عبده، نماینده تهران در مجلس شورای ملی، می‌گفت نتوانند از آن بگذرند و وارد ایران شوند. اما خب، دیگر کسی هم نتوانست خارج شود. این چنین، از سال‌های پس از وقایع فرقه دمکرات آذربایجان، فشار خان‌ها هم بر ارمنی‌های ارسباران بیشتر شد و قحطی هم بر بیکاری و بی‌سامانی‌های پس از جنگ جهانی دوم افزود، تا مهاجرت دسته‌جمعی ارمنی‌ها به تهران آغاز شود. اصلاحات ارضی بر شتاب این مهاجرت افزود. مهاجران در تهران پیشه‌های صنعتی را برگزیدند. ایمان‌دایی می‌گوید: «ارمنی‌های قره‌داغ در تهران نقاش شدند. نخستین کارگران مهاجر مسلمان قره‌داغ هم با آن‌ها رفتند و کارگر آن‌ها شدند و پس از آن، هرکس که از منطقه ما مهاجرت کرد، رفت و به آن‌ها پیوست. ارمنی‌ها پیمان‌کار نقاشی ساختمان بودند و قره‌داغی‌ها کارگران آن‌ها. پیمان‌کارها در خیابان منوچهری تهران، همه ارمنی بودند.» جز خیابان منوچهری، خیابان ناصرخسرو و میدان فوزیه (امام حسین کنونی) هم جزو پاتوق‌های نخستین پیمان‌کارهای ارمنی و کارگران قره‌داغی بودند. پای آن‌ها بعدتر و از طریق رنگ‌فروشی‌ها به میدان زندان، میدان رهبر و میدان خراسان هم رسید.

پرونده‌ی قدیمی پیشه‌وری
گروهی از ارمنی‌ها به تهران کوچیدند؛ هرچند ناگزیر، ولی به اختیار. پیش از آن‌ها و پس از ختم غائله‌ی آذربایجان اما، دیگرانی هم که برخلاف آنان، اختیاری برای نرفتن نداشتند، سوی تهران گرفتند و خاک جاده را برای ارمنی‌ها کوفتند. آنان اعضای جامانده‌ی فرقه‌ی دموکرات بودند که حالا به تبعید می‌رفتند. بیشتر آن‌ها به «خانه‌ی صلح» تهران آمدند. خانه‌ی صلح مرکز فعالیت «جمعیت هواداران صلح» بود. این جمعیت در کنار «جمعیت مبارزه با استعمار»، «جمعیت آزادی ایران» و «اتحادیه مستأجرین» از سازمان‌های فرعی حزب توده و بخشی از کوشش‌های ناآشکارش برای جذب کارگران و روشنفکران تهرانی بود. برادران لنکرانی، یعنی شیخ حسین و احمد و مصطفی و مرتضی لنکرانی، در بنیاد نهادن و گرداندن ‌این نهادها نقش مؤثری داشتند.
آنان اصالتا از آذربایجانی‌های قفقاز و ساکن سنگلج تهران بودند. با این همه، برادر بزرگتر، شیخ حسین لنکرانی، با تایید آیت‌الله سید یونس اردبیلی، نماینده‌ی اردبیل در مجلس ملی چهاردهم شده بود. سیدیونس پس از برپا شدن فرقه دموکرات از مخالفان سرسخت آن بود و یکی از همانانی بود که نگذاشتند پیشه‌وری بنا به تصمیم نخستش از اردبیل نامزد مجلس شود. پیشه‌وری ناگزیر به تبریز رفت و البته منتخب نخست تبریزی‌ها شد. ولی شیخ حسین لنکرانی در مجلس موضعی همدلانه با فرقه داشت و می‌کوشید مواضع مخالفان فرقه را تعدیل کند. او از مخالفان رد اعتبارنامه پیشه‌وری هم بود؛ اما کوشش‌های او نیز چون دیگران به جایی نرسید تا پیشه‌وری در واکنشی بسیار تند به رد اعتبارنامه‌اش بگوید: «ما افتخار می‌کنیم که نمایندگان زور، پول، نیرنگ و تزویر، ما را از خود ندانستند. بنابراین قضاوت ما در حق مخالفانمان، بسیار بی‌رحمانه و مرگبار خواهد بود و از امروز، صفحه تازه‌ای در مبارزه اجتماعی مردم ایران، باز می‌شود.» یک ماه پس از آن هم رضا شاه در تبعید در آفریقای جنوبی درگذشت و پیشه‌وری بی‌توجه به موضع رسمی حزب توده، در ستایش از او نوشت تا، به گفته تورج اتابکی، حزب تصمیم بگیرد او را به استعفا وادارد. گزینه‌ای خواستنی برای شوروی ساخته شد: مردی بااعتبار مردمی که در انتخابات مجلس بیشترین رای را در تبریز گرفته بود اینک از همه جا رانده شده بود و از همیشه خشمگین‌تر بود.
یک سال بعد فرقه برپا شد. پس از آن شیخ حسین لنکرانی شد یکی از نمایندگان دولت قوام در مذاکرات با فرقه دموکرات؛ اما سپس کنار گذاشته شد و در مرداد ۲۵ همراه سه برادر دیگرش به کرمان تبعید شد.
مصطفی، برادر کوچکتر شیخ حسین، در سبب این تبعید می‌گوید: «متهم شده بودیم که مخالف حل مسئله آذربایجان‌ایم». مصطفی پس از برپایی فرقه با اینکه عضو حزب توده نیست، از جانب این حزب مأمور می‌شود که به رشت برود و برای تقویت حزب تازه تأسیس جنگل بکوشد تا «هم فرقه از این انزوا بیرون بیاید، هم نیروی امدادی برای آن» تدارک شود. با این همه، وساطت او برای ایجاد ائتلاف و همکاری میان دو فرقه و حزب جنگل، در نهایت نتیجه‌ای جز تحویل شعب حزب جنگل در طالش و آستارا به فرقه و پیشروی نیروهای فرقه به طالش ندارد. جنگلی‌ها او را طرد می‌کنند و به تهران پس می‌فرستند.
او در تهران سراغ توده‌ای‌ها می‌رود و، برای جبران مافات، پیشنهاد بنیاد نهادن جمعیتی را برای دفاع از «نهضت آذربایجان» می‌دهد. در جلسه‌ای در خانه‌ی لنکرانی‌ها در سنگلج که شیخ حسین و رضا روستا، از سران حزب توده، هم حضور داشتند، شیخ حسین پیشنهاد می‌کند که نام تشکیلات را «جمعیت مختلط ملّی» بگذارند و شعار جمعیت بشود: «تعمیم قیام ملّی آذربایجان». آنان خواستار «یکسره شدن کار» حاکمیت و «تعمیم قیام» به سراسر کشور بودند و این که نباید «انقلاب [آذربایجان] در محل بماند» و دولت آن را سرکوب کند. همین هم می‌شود دلیل تبعید آنان به کرمان. این تبعید تا پایان کار فرقه ادامه می‌یابد، و پس از آن قوام دستور می‌دهد لنکرانی‌ها را با احترام کامل به تهران بازگردانند. آنان هنگامی به تهران می‌رسند که تبعیدی‌های فرقه هم به خانه صلح رسیده‌اند.
تبعیدی‌ها کاری می‌خواهند و درآمدی تا بتوانند زندگی بگذرانند. برادران لنکرانی‌ها که پیشتر در حمایت از فرقه ناکام مانده‌اند، اکنون دینی دارند و باید کاری برای تبعیدی‌ها بکنند. حزب توده هم همین را از آنان می‌خواهد. از میان برادران لنکرانی، این بار مرتضی پا پیش می‌گذارد. او، که خودش هم دستی در کارهای ساختمانی داشت، تبعیدی‌ها را مهیای کار نقاشی ساختمان کرد. سپس قره‌داغی‌ها رسیدند و به هم‌زبانانشان در تبعید پیوستند. نخستین قره‌داغی که کارگر نقاش ساختمان شد باید یکی از همین‌ها باشد. قره‌داغی شدن صنف نقاشان ساختمان تهران آغاز شده بود. از کجا؟ از کوچ‌های تاریخی ارمنی‌ها و از روزی که اعتبارنامه‌ی پیشه‌وری رد شد و او رادیکال شد، تا برپایی فرقه و ختم غائله آذربایجان و بسته شدن مرزها؛ اتفاق خودش نمی‌افتد!

خیابان لاله‌زار، کافه متروپل
هنگامی که آذری‌های غریب به تهران رسیدند و نقاشی ساختمان پیشه کردند، تازه چند سالی از دیگر شدن شیوه‌های کار نقاشی ساختمان می‌گذشت. تا پیش از آن و تا اوایل دهه‌ی ۲۰ نقاشی ساختمان نه پیشه‌ای مستقل، که جزئی از کارهایی بود که گچ‌کارها می‌کردند. شیوه‌ی کار ابتدایی بود: کارگران گچ‌کار دوده و لاجورد و چند مادر رنگ دیگر چون قرمز و آبی و سیاه را با گچ می‌آمیختند تا دیوارها و گچ‌بری‌ها رنگی شود.
اما اندک اندک، تهران داشت سر و شکلی مانند شهرهای اروپایی می‌گرفت. بیش از ده سال از آغاز پادشاهی رضاشاه می‌گذشت و شمار کارمندان دولت در نظام اداری نوخاسته فزونی یافته بود. مردان شاپو می‌گذاشتند و کراوات می‌بستند و کارمندان عالی‌رتبه در تهران و شهرستان‌های بزرگ خانه‌هایی مجلل‌تر می‌خواستند. تقاضا برای خانه‌های مجلل بیشتر شد، پس سرعت کار نیز می‌بایست بیشتر می‌شد. کار تقسیم شد، مستقل از گچ‌کاری و تخصصی‌تر. بنابر خاطرات محمدعلی گیلانی‌نژاد، یکی از نخستین فعالان صنفی نقاشان ساختمان، کارگران در حوالی سال ۲۵ برای رنگ کردن دیوارها گچ سفید را یک روز پیشتر می‌کوفتند و پودر می‌کردند و در آب می‌خیساندند. روز بعد محلول را از صافی‌های ویژه‌ی کار می‌گذراندند و با دوده و لاجورد و گل ماشی و چون این‌ها می‌آمیختند و «رنگ» -و نه گچ رنگی- می‌ساختند. این ابتکار، احتمالا ارمغان ارمنی‌هایی بوده که نقاشی را در باکو آموخته بودند. آن زمان ساعت کار کارگران نقاش، همچون کارگران ساختمانی دیگر، از سپیده صبح بوده تا غروب آفتاب؛ چیزی نزدیکِ ۱۴ ساعت.
برای بیشتر کارگران نقاش ساختمان شرایط غالب تا دو دهه پس از آن هم چنین بود؛ از جمله برای همه‌ی قره‌داغی‌ها. با این همه،‌ از پی اصلاحات ارضی صف کارگران مهاجر از قره‌داغ پیوسته به تهران می‌رسید. ایمان‌دایی می‌گوید: «آن زمان بسیار پیش می‌آمد که وقتی یک کارگر نقاش در فصل سرما به روستا بازمی‌گشت، یکی از خانواده‌های روستایی یک گوسفند برایش قربانی می‌کردند و یک روز او را مهمان خود می‌کرد و می‌گفت پسر من را هم برای نقاش شدن با خودت به تهران ببر و زیر پر و بال خودت بگیرش. یک دلیل این موجی که از روستاهای قره‌داغ به سمت نقاشی ساختمان می‌آمد موضوع امنیت بود. مهم بود برایمان که پیش چه کسی کار کنیم. جایی و کسی را نمی‌شناختیم. نمی‌دانستیم اگر در تهران پیش خویشانمان نیاییم، باید کجا سراغ کار برویم. اگر کاری بیاییم، به پول کارمان می‌رسیم؟ نکند برویم سر به نیست شویم؟ حضور خویشاوندان در پیشه این مسائل را حل می‌کرد. موضوع دیگر هم مهارت بود. من که خودم هیچ کاری بلد نبودم. روستایی‌های دیگر هم کشاورزی بلد بودند. امید کارگرانی که از روستا می‌آمدند این بود که پسرعمو یا پسردایی‌شان آن‌ها را در کار راه می‌اندازد. نقاشی هم شغل بدی نبود؛ رشدش سریع بود.»
عموزاده با عموزاده می‌رود و عمه‌زاده با دایی‌زاده و پسرخاله با پسرخاله و همه‌شان هم می‌روند زیر دست کارفرماهای ارمنیِ پیشتر هم‌روستایی. شمار آنان بیشتر و بیشتر می‌شود و تبعیدی‌های فرقه را در خود حل می‌کند. فرقه‌ای‌هایی چون هروآبادی و برادران ملک‌زاده حالا دیگر پیمان‌کارانی نسبتا بزرگند. صنف فرقه‌ای‌ها حالا دیگر مال قره‌داغی‌هاست. با این همه، شرایط کار همچنان دشوار است. ایمان‌دایی می‌گوید: «همه‌ی ما قره‌داغی‌ها برای ارمنی‌ها کار می‌کردیم. آن‌ها هم با ما کارگران بد رفتار می‌کردند. با لجاجت خیلی سخت می‌گرفتند و اصلا حق و حقوقی برای ما قائل نبودند. صبح ما را می‌بردند سر کار و شب بازمی‌آوردند.» دلیل این عناد و لجاجت پیمان‌کاران ارمنی در برابر حق و حقوق کارگرانشان شاید ریشه در یک خاطره داشته باشد؛ خاطره‌ی از خانه رانده شدنشان از جانب حکومتی که می‌خواست کارگرهای جهان را متحد کند. او ادامه می‌دهد: «یک روز از کسی پرسیدم که ما فقط باید برای ارمنی‌ها کار کنیم؟ مسلمان‌ها نمی‌توانند پیمان‌کار نقاشی شوند؟ او هم گفت چرا، یک پاتوقی هست در خیابان لاله‌زار به نام کافه متروپل، پیمانکارهای آنجا ارمنی نیستند؛ اما ما نمی‌توانیم با این‌ها کار کنیم، اینان روزنامه می‌خوانند، روشنفکرند. ما هر روز کله‌سحر می‌رفتیم به جایی که صاحب‌کارها می‌آمدند دنبال کارگر نقاش؛ تا ده صبح منتظر می‌ماندیم، اگر کسی ما را با خود نمی‌برد سرکار، برمی‌گشتیم. یک روز که بیکار ماندم، رفتم به کافه متروپل. داخل یک پاساژ بود. با خجالت داخل شدم؛ روستایی بودیم دیگر…. قیافه هیچ‌کدام از آدم‌های آنجا به نقاش نمی‌خورد. آراسته بودند و دست همه‌شان کتاب یا روزنامه بود. دوتاشان آمدند سوی من. یکی‌شان پرسید با کی کار داری؟ گفتم کاری ندارم! گفت شغلت چیست؟ گفتم نقاشم. گفت کارگری؟ گفتم آره. برایم چای آورد. گفت اهل کجایی؟ گفتم قره‌داغ. گفت قره‌داغی‌ها که اینجا نمی‌آیند، با ارمنی‌ها کار می‌کنند. حالا کار بلدی؟ گفتم بلدم. گفت الان کار داری؟ گفتم مدتی است بیکارم و دنبال کار. گفت فردا صبح ساعت هفت‌ونیم اینجا باش. هشت ماه با او کار کردم. همه‌شان انسان‌های نیکی بودند؛ پیمانکار و روشنفکر.»
او بی‌که بداند به کافه‌ای رفته بود که پاتوق پیمانکاران چپ بود. ایمان‌دایی می‌گوید: «من دو همکار یکی از پیمان‌کارهای آنجا به نام محمد خلیلی بودم که هم پیمانکار بود و هم دست به قلم.» محمد خلیلی، نویسنده‌ای چپ‌گرا بود و یکی از اعضای فعال کانون نویسندگان ایران که در شب ششم شب‌های شعر گوته سخن راند. پیمان‌کاری نقاشی ساختمان برای آنان هم نان داشت و هم مجالی بود برای زیستن در کنار کارگران و مهربانی با ایشان.
کافه متروپلی‌ها هم نمایندگان یک نسل مهاجر بودند؛ از خلخال و همدان و چند شهر دیگر. در میان آن‌ها البته اعضا و سمپات‌های «تشکیلات تهران» هم بودند؛ سازمانی مخفی که آن سال‌ها اعضای حزب توده، نزدیک به سیزده سال پس از متلاشی شدن حزبشان، می‌کوشیدند سامانش دهند و از آلمان و در تبعید اداره‌اش کنند. پیمانکاری برای آنان هم کسب و کاری مناسب بود؛ «نهضت» هزینه داشت و آنان می‌بایست کسب و کاری می‌داشتند و برای بستگان به حزبی که راهش از سازمان دادن کارگران می‌گذشت، چه کاری بهتر از پیمان‌کاری؟
ایمان‌دایی می‌گوید: «کسی که زیر دستش کار می‌کردم یک روز به من گفت سواد داری؟ گفتم شش کلاس. گفت شب‌ها چیزی می‌خوانی؟ گفتم نه. شب‌ها هشت-نه نفر در یک اتاق جمع می‌شدیم و مطالعه ممکن نبود. گذشته از این، مزد روزانه‌مان تنها دو تومان بود و کفاف روزنامه خریدن را نمی‌داد. چند روز بعد گفت حوصله‌ات سر می‌رود، این روزنامه را شب ببر و بخوان. نخست نپذیرفتم، خجالت می‌کشیدم. گفت من این را خوانده‌ام، باطله است، تعارف نکن، ببر و بخوان. روزنامه یا کیهان بود و یا اطلاعات؛ بیشتر کیهان. چند وقت بعد پرسید کتاب هم می خوانی؟ من هم به کتاب بسیار علاقه داشتم. گفتم بله، اما نمی توانم بخرم. گفت یک کتاب هست که به کار شما نقاش‌ها مربوط است، من خوانده‌ام، به دردم هم نمی‌خورد، ببر و بخوان. کتاب «بشردوستان ژنده‌پوش» بود. این کتاب بسیار بر من اثر گذاشت.»
بشردوستان ژنده‌پوش رمانی است در دفاع از سوسیالیسم و در باب وضعیت کارگران شوروی سابق و قصه‌ی کارگرانی را می‌گوید که اربابشان استثمارشان می‌کند. قصه در جایی به پایان می‌رسد که قهرمان داستان هنگام فکر کردن به خودکشی به این نتیجه می‌رسد که «پول سبب فقر است». می‌گویند کتاب به قدری تاثیرگذار بوده که سبب پیروزی شگفت‌انگیز حزب کارگر انگلستان را در سال ۱۹۴۵ ساخته است؛ آن هم در حالی که تا سال ۱۹۵۵ تنها نسخه‌ی کوتاه‌شده‌ای از کتاب، با حذف بخش‌های «سوسیالیستی»اش، منتشر شده بود. رابرت ترسل، نویسنده‌ی کتاب، هم یک نقاش ساختمان و فرزند یک دادرس بازنشسته بود که به سبب عقاید چپ‌گرایه‌اش پایگاه اجتماعی غیرکارگری خانواده را نپذیرفت و نام‌خانوادگی‌اش را عوض کرد؛ «نونان»، نام کلفتی مادرش، را برای زندگی برگزید و «ترسل» را که نامی است برگرفته از معادل انگلیسی کلمه «سه‌پایه‌ی نقاشی»، برای نویسندگی. کتاب او را رحیم نامور، عضو فعال حزب توده، که بیشتر عمرش را در تبعید و همراه دوستش سیاوش کسرایی گذراند، به فارسی برگردانده بود. کتاب جلد سفید آن سال‌ها میان هواداران حزب توده دست به دست می‌گشت و پیمان‌کاری که پاتوقش کافه متروپل بود آن را به کارگرش بخشیده بود.
ایمان‌دایی می‌گوید: «من هرچه می‌خواندم و هرچه از آن‌ها می‌آموختم به هم‌روستایی‌هایم می‌آموختم. اندک اندک قره‌داغی‌ها را به آن پاتوق بردم؛ پایمان به آنجا باز شد و بچه‌ها متحول شدند. کار کردن با آن‌ها هم آسان‌تر بود. مثلا دست‌کم بعد از ظهر جمعه را تعطیل بودیم. در کار برای ارمنی‌ها چنین چیزهایی نبود. متروپلی‌ها حتی پیش ما خودشان را هم نقد می‌کردند. مثلا می‌گفتند این حق شماست که کل جمعه را تعطیل باشید و برایش مزد هم بگیرید. ولی خب، چنین نمی‌کردند! البته خودشان هم درآمد چندانی نداشتند که بخواهند تقسیمش کنند. تا سال ۵۱ از آنان آموختم. پس از آن احساس کردم خودمان هم باید کاری کنیم.»
تاریخ پر است از نقض غرض؛ کسانی خواسته‌اند از چیزی دور شوند و به آن باز رسیده‌اند و دیگرانی خواسته‌اند به چیزی نزدیک شوند و از آن دور شده‌اند. ارمنی‌های رنجیده و گریزان از کمونیسم شوروی هم ناگاه ناخواسته بدل شده بودند به قطاری برای بردن نیروی کار به درون سازمان‌دهی‌های حزبی نزدیک به شوروی.

رفیق پسرخاله
دوران جنگ سرد بود و رویارویی چپ جهانی با امپریالیسم؛ شوروی سوسیالیستی بیخ گوش ایران و در همسایگی آن نشسته بود و در داخل ایران حزب توده از هیچ تلاشی برای موثر بودن نمی‌گذشت. این چنین کارگران نقاش ساختمانی نیز، همچون گروه‌هایی در بیشتر اصناف کارگری در تهران آن سال‌ها، می‌بایست تکلیفشان را با یک موضوع روشن می‌ساختند: سندیکا.
کارگران نقاش ساختمان قره‌داغی یک بار روابط خویشاوندی‌شان را در درون صنف و مناسبات شغلی‌شان، بازساخته بودند. ولی این بار کوشش گروهی از آن‌ها بر بازتولید این روابط در ساختار سازمانی یک تشکیلات صنفی بود. ایمان‌دایی می‌گوید: «چون همه با هم خویشاوند بودیم، پیش از آن که معنای سندیکا یا انجمن را بدانیم، یک صندوق ایجاد کردیم. از هم‌روستایی‌هایمان شروع کردیم و بعد کارگران اهل روستاهای دیگر هم پیوستند. آن کوشش دوامی نداشت. شغل کارگرها طوری بود که نمی‌توانستند کار را داوطلبانه پیش ببرند. پس از آن کسانی ایده تشکیل سندیکا را به ما پیشنهاد کردند؛ گفتند که بافندگان سوزنی سندیکا دارند، بروید سراغ آن‌ها. صنف آن‌ها هم طایفه‌ای بود و بیشترشان آذری بودند. سراغ آن‌ها رفتیم. آن‌ها البته سندیکای رسمی نداشتند، اما فعال بودند. ما را هم به جمعشان راه دادند. از سال ۵۲ کارگران داشتند اندک اندک به تب و تاب می‌افتادند. آشنایی ما هم با فعالان سندیکایی بیشتر می‌شد. هرچه از آن‌ها می‌آموختم، می‌آوردم میان کارگران نقاش قره‌داغی. نقاش‌ها آن موقع سندیکای ویژه نداشتند؛ کوشش‌هایشان روشنفکرانه بود؛ دغدغه داشتند و مطالب را یاد می‌گرفتند.»
این سخن ایمان‌دایی درست نیست: نقاش‌ها آن موقع سندیکای ویژه و مستقل داشتند. آن‌ها در سال ۵۰ و دو سال پیش از آن‌که فکر سندیکا به سر ایمان‌دایی و کارگران نقاش قره‌داغی بیفتد، سندیکای مستقلشان را بنیان گذاشته بودند. گذشته از این هم، شاید صفت «روشنفکرانه» برای کوشش‌های آنان، در سال‌های پیش از آن، چندان دقیق نباشد. مقصود ایمان‌دایی از صفت روشنفکرانه، چنان که خودش می‌گوید، «دغدغه‌مند» بودن است؛ در حالی که کوشش‌های گروه پیشروی نقاشان ساختمانی، «تشکیلاتی» هم بود. آن‌ها حتی مدت‌ها پیش از سال ۵۰ و از نخستین سال‌های دوران پهلوی دوم، کوشش‌هایشان را برای سامان دادن به تشکیلاتی صنفی آغازیده بودند. بنابر خاطرات محمدعلی گیلانی‌نژاد، وقتی در میانه‌ی دهه ۲۰ کارگران ساختمانی سندیکایشان را بنیان نهادند، گروهی از نقاشان ساختمانی هم بی‌درنگ به آن پیوستند. با این همه، پس از «ماجرای ترور شاه»، شورای متحده مرکزی اتحادیه کارگران و زحمتکشان ایران و سندیکاهای کارگری و البته، حزب توده ایران ممنوع از فعالیت شدند. اوضاع برای کار سندیکای کارگران ساختمانی و کوشش‌های تشکیلاتی آن‌ها، پس از کودتای ۲۸ مرداد بدتر هم شد.

از مقاله "تاریخچه سندیکای نقاشان ساختمان در سایت سندیکای کارگران فلزکار مکانیک

از مقاله “تاریخچه سندیکای نقاشان ساختمان در سایت سندیکای کارگران فلزکار مکانیک

پس از کودتا آن گروهی از کارگران نقاش ساختمانی که در سندیکای کارگران ساختمانی هم فعال بودند، از جمله اکبر نقی‌لی و قدرت نقی‌لی و محمدعلی گیلانی‌نژاد، «تعاونی نقاشان ساختمانی تهران و حومه» را بنیاد نهادند. ایده‌ی تعاونی همین امروز هم مترقی به نظر می‌آید. چنان که مازیار گیلانی‌نژاد، فعال سندیکایی و نویسنده‌ی مقاله‌ی «تاریخچه سندیکای کارگران نقاش ساختمان تهران و حومه»، نوشته است، کارگران نقاش پس از پرداختن حق عضویت عضو تعاونی می‌شدند و سپس پیشنهاد کاری را که می‌گرفتند به تعاونی ارجاع می‌دادند. تعاونی با کارفرما قرار می‌بست و آن را به کارگران بیکار عضو تعاونی می‌سپرد و درصدی از مبلغ قرارداد را هم به کارگری که نخست پیشنهاد را گرفته بود می‌پرداخت. کار که تمام می‌شد، کارگری که کار را به انجام رسانده بود مزد مصوب تعاونی را می‌گرفت و پول باقی‌مانده به صندوق تعاونی می‌رفت تا خرج قرض دادن به کارگران بیکار و کارگران بیمار نیازمند و کارگران زندانی و خرید ابزار برای کارهای خود تعاونی به طور مستقیم قراردادشان را می‌بست و انجامشان می‌داد. در آخر سال هم موجودی صندوق میان اعضایی که حق عضویتشان را در طول سال مرتب و کامل پرداخته بودند تقسیم می‌شد. تعاونی می‌کوشید اختلاف‌های کارگر و کارفرمایش را هم حل کند و کارش را به هشت ساعت در روز با پرداخت اضافه کاری محدود کند، جمعه‌ها را برایش تعطیل کند و مزد آن تعطیلی را هم برایش بستاند. اگر هم خود تعاونی پیمان‌کار پروژه بود، حلالاً طیبا؛ این‌ها همه برای کارگر فراهم بود؛ بی چک و چانه.
کار تعاونی اما دیری نمی‌پاید. مازیار گیلانی‌نژاد، در توضیح سبب این، با تاکیدی قابل توجه بر موضوع «فقدان تربیت اجتماعی»، در مقاله‌اش می‌نویسد: «با پیشرفت کار تعاونی عده‌ای از اعضاء که شرایط اجتماعی را درک نکرده و از اهمیت کار جمعی آگاه نبودند و تربیت خانوادگی و اجتماعی کافی برای فعالیت جمعی نداشتند، متاسفانه به کارهای خلاف اساسنامه تعاونی دست زدند» اشاره‌ی سخن او به قدرت نقی‌لی است. او خود یکی از بنیادگذاران تعاونی‌ای بود که به قصد حمایت از کارگران نقاش ساختمانی برپا شده بود؛ اما وقتی پولی در تعاونی جمع شد، با آن برای خودش خانه خرید. اعضای تعاونی که فهمیدند، اعتراض کردند؛ اعضای قدیم‌تر پادرمیانی کردند و او پولی را که از جیب کارگران برداشته بود، قسطی پس داد.
آن گروه از کارگران نقاش ساختمان که در تعاونی فعال بودند، کوشیدند در سال ۴۲ بار دیگر یک تعاونی دیگر بنیاد کنند، اما محمدعلی گیلانی‌نژاد دستگیر شد و کار نشد. یک سال پیش از آن البته کارگران نقاش ساختمانی در کنار کارگران ساختمانی دیگر کوشیده بودند سندیکای کارگران ساختمانی را زنده کنند. ساختمان ساختن و از پی آن عدد کارگران ساختمانی هم فزونی یافته بود. آنان حتی موفق شدند نخستین مجمعشان را هم برپا کنند، اما در ششم آذرماه سال ۴۱ دولت با ثبت آن مخالفت کرد. آن‌ها سرانجام توانستند ۹ سال بعد، در سال ۵۰، سندیکای مستقلشان را در خانه‌ی کارگر راه بیندازند؛ با محمدعلی گیلانی‌نژاد و خسرو جهانشاهی، که آذری هم بود.
این سندیکا تقریبا همانی را به کارگران عضوش می‌داد که پیشتر تعاونی برایشان فراهم می‌کرد. استادکاران در سندیکای کارگران نقاش از کارگران امتحان مهارت فنی می‌گرفتند و مزد مناسب مهارتشان را در کارت عضویت آن‌ها می‌نوشتند. هرگاه هم که کار کارگری با پیمانکارش به اختلاف می‌خورد، هیات حل اختلاف سندیکا می‌کوشید آن را رفع کند. اندکی پس از این هم کارفرمایان بزرگ نقاش همچون هروآبادی و برادران ملک‌زاده اتحادیه کارفرمایان نقاش را بنیاد نهادند و در خانه‌ی کارگر به کارگران نقاش پیوستند؛ هرچند چندان در عضو گرفتن موفق نبودند. یک سبب آن بود که اتحادیه کافرمایان هم کارفرماهای عضو را بنا بر صلاحیت فنی‌شان رتبه‌بندی می‌کرد و همین مشخص شدن مهارت فنی پیمان‌کار کار او را در گرفتن پروژه‌های بزرگ دولتی دشوار می‌ساخت. بنابراین پیمان‌کارها و به ویژه کسانی چون حاج جواد هندو که خود مهارت فنی نداشتند، ترجیح می‌دادند همچو گذشته پروژه‌های بزرگ دولتی را از راه ارتباط‌های شخصی بگیرند؛ نه رقابت مهارتی.

کارنامه
ایمان‌دایی و دوستانش، دو سال پس از بنیان شدن سندیکای کارگران نقاشی ساختمان در سال ۵۰، بی‌خبر از آن سندیکا، مومن به آنچه خوانده‌اند و شنیده‌اند و آموخته‌اند، در پی پیش بردن کوشش‌های سندیکایی‌شان در میان کارگران قره‌داغی بودند. او می‌گوید: «پس از شرکت در جلسه‌های بافنده‌های سوزنی، تصمیم گرفتیم خودمان هم جلسه‌هایی برای کارگران قره‌داغی برگزار کنیم. اما مکانی برای برپایی جلسه‌ها نداشتیم. یک پاساژ در چهارراه کُنتِ خیابان منوچهری محل کار بافنده‌های سوزنی بود. آن‌ها طبقه‌ی بالای آن را برای برپایی جلسه‌ها در اختیار من گذاشتند. من هم ازشان خواستم که بیایند و برای ما صحبت کنند. نخستین جلسه مان با ۷۰-۸۰ نفر برگزار شد. در آن جلسات از حقوق سندیکایی و چنین مسائلی حرف می‌زدیم. شعر و ساز و آواز هم برپا بود تا تعداد بیشتری بیایند. ما نقاش‌ها زیر عنوان سندیکا گرد آمدیم. ۷۰۰-۸۰۰ نفر. همه هم قره‌داغی بودیم. البته محدودیتی از این نظر نداشتیم؛ اگر کارگرهای نقاش دیگر هم می‌آمدند، استقبال می‌کردیم. بعد هم رفتیم فعال‌های کارگری نقاش‌ها را پیدا کردیم. تا پیش از آن سندیکای ما قره‌داغی‌ها غیررسمی بود؛ اما پس از آن در خانه‌ی کارگر یک جایی هم به ما دادند.»
شاید اگر جمله‌های او در مورد کوشش‌های سندیکایی کارگران هجرت‌کرده از ارض‌های اصلاح‌شده بی «ولی» و «اما» به پایان می‌رسید، تاییدی بود بر صحت نظریه‌های هواداران مدرنتیه‌ای چون عباس میلانی که می‌گویند اصلاحات ارضی روستایی‌ها را به شهر آورد و آن‌ها شدند شعله‌های انقلاب ۱۳۵۷؛ نظریه جذّابی است و عواطف اشراف تنگدست را می‌انگیزاند و نوکیسگی را افسانه‌ای می‌پردازد. با این همه، ایمان می‌گوید: «ولی پس از آن نقاش‌ها اغلب به جلسه‌ها نمی‌آمدند. جمع آوردن نقاش‌ها دشوار بود. از ۸۰۰ نفر دست بالا تنها ۵۰ نفر می‌آمدند. اعتقاد نداشتند و محافظه‌کار بودند.» این یک نمونه، هرچند برای رد نظریه امثال میلانی کافی نیست، اما دست‌کم ما را از کنار او می‌گذراند و به احمد اشرف می‌رساند. اشرف در کتاب «طبقات اجتماعی، دولت و انقلاب»، از روی آمار نشان داده که طبقات مهاجر به شهرها محافظه‌کار بوده‌اند، و انقلاب از قضا از طبقات کهنه‌ی شهری سرچشمه گرفته است. دلیل محافظه‌کاری کارگران نقاش ساختمان برای ایمان‌دایی روشن است: «آن‌ها آن زمان کارگر فصلی بودند و بلاتکلیف؛ نصف سال را نبودند. ما فصل های سرد به روستا بازگشتیم؛ برخی برای برداشت محصول، اما برای باقی، ماه سیاه نقاشان بود؛ چون کار نبود. خود من هم از سال ۵۴ تمام سال را در تهران می‌ماندم. از طرف دیگر، آن‌ها از بیکاری در روستا گریخته بودند و هیچ نمی‌خواستند شغلشان را در شهر از دست بدهند. خیالشان این بود که عاقبت به روستا بازخواهند گشت و شهری بودنشان موقتی است. خودشان را شهری نمی‌دانستند که از آن چیزی بخواهند.»
جز محافظه‌کاری، مسئله «زبان» هم بود. یرواند آبراهامیان در «ایران بین دو انقلاب»، به نقل از جزوه‌ی «تکلیف اولین کنگره‌ی حزب [توده] می‌نویسد که یکی از نمایندگان آذربایجان گفته در زادگاه او از نشریات حزبی استفاده نمی‌شود؛ چون همه‌شان به زبان فارسی‌اند. آبراهامیان به نقل از «متن دفاعیات خلیل ملکی در دادگاه»، می‌نویسد پیش از کنگره هم، وقتی ملکی از سوی کمیته‌ی مرکزی برای بازرسی وضعیت آذربایجان به آنجا رفته بود، بسیار شگفت‌زده شده که بیشتر فعالان حزب نمی‌توانستند به زبان فارسی سخن بگویند و خودداری ملکی هم از سخنرانی به زبان ترکی آذربایجانی محلی‌ها را آزرده است. این‌ها سبب می‌شوند ملکی با ظن و گمان وجود «اهداف واقعی جدایی‌طلبانه» در میان سران حزب در آذربایجان، به تهران بازگردد. ما چه ظن و گمانی می‌توانیم داشته باشیم؟ مسئله اهداف جدایی‌طلبانه به کنار. ما می‌توانیم با اندکی سهل‌گیری، مسئله‌ی تفاوت زبان و ممانعتش را از به‌هم‌پیوستن ، به دو-سه دهه بعد هم تعمیم بدهیم؟ احتمالا بتوانیم؛ چون ایمان‌دایی هم می‌گوید «قاطبه کارگران قره‌داغی در تهران تنها به زبان ترکی سخن می‌گفتند؛ یا فارسی نمی‌دانستند یا بسیار کم و در حد مکالمات پایه‌ای». آنان روستا را برای پیوستن به خویشاوندان و هم‌روستایی‌های هم‌زبانشان در تهران ترک می‌گفتند و در تهران هم، از صبح زود تا غروب با هم‌زبانان مشغول کار بودند و شب را تا صبح، کنار هم‌زبانان می‌خوابیدند. نیازی هم به ارتباط بیشتر از این و خارج از این دایره نداشتند. همین، دیوارهای سلول‌های اجتماعی آنان را در تهران، ضخیم‌تر می‌کرد و به پیوستنشان را به کارگرهای غیرهم‌زبان، دشوارتر. گویا اشتراک در آنچه می‌شود باخت، دست‌کم در این مورد، برای متحد شدن کافی نبوده است.
فراگیر نشدن جنب‌و‌جوش صنفی، تنها منحصر به کارگران قره‌داغی نبود. هرچند مازیار گیلانی‌نژاد در مقاله‌اش نوشته که «عملکرد تعاونی [نقاشان ساختمانی] بسیار مورد توجه کارگران نقاش قرار گرفت و تعداد بیشتری از کارگران نقاش عضو تعاونی شدند»، با این همه، هیچ داده‌ی آماری از میزان فراگیری یا نفوذ تعاونی و سندیکای کارگران نقاش ساختمانی نیافتم. روشن نیست چند عضو داشته‌اند و تعداد عضوهایشان چه کسری از کل نقاشان ساختمانی بوده است. سندی نیست که به ما بگوید کوشش‌های آنان برای گرفتن امتیاز از کارفرماها و بهبود شرایط کار کارگران تا چه اندازه نتیجه بخشیده است. اعضای آن سازمان‌ها امروز همه درگذشته‌اند. تاریخچه‌نگاری‌های فعالان سندیکایی هم هرچند گاهی برای دانستن توالی رخدادها سودمند است؛ اما کمک چندانی به درک اوضاع نمی‌کند. آنان در روایت‌هاشان حتی افزودن مضاف‌الیهِ «عضو سندیکا» را به کلمه‌ی «کارگر» دریغ می‌دارند و چنان می‌نویسند که انگار همه‌ی کارگران آن صنف عضو سندیکای آن بوده‌اند و همگی از امتیازهای آن بهره‌مند، تا اینکه دولت آمده و بازی را بهم ریخته و عیش را کور کرده است.
کوشش‌های سندیکایی البته که با سد حکومتِ پس از کودتا رویارو بود. به ویژه که فعالان سندیکایی، در هر دوره‌ای و با هر انگیزه‌ای برای فعالیت، جزئی از برنامه‌های حزب توده و پیگیر منافع آن دانسته می‌شدند؛ چه اینکه این حزب، چه در دوران فعالیت رسمی و چه از تبعید، جد و جهدی مدام برای سازمانی کردن صنف‌های کارگری داشت. سندیکاها اگر به چوب حزب توده هم رانده نمی‌شدند، چوب شوروی برای راندنشان از بغل حکومت در می‌آمد. اما این تنها ناپایداری و محدود ماندن فعالیت سندیکا را توجیه می‌کند. سد پیش‌روی تعاونی نقاشان ساختمانی چه؟ آن کار را نه حکومت، که کسانی از اعضای تباه کردند؛ تعاونی از درون متلاشی شد.
با این همه، باز پیدا نیست همان کوشش‌های دشوار چه منافع پایداری برای کارگران از پی آورده و تا چه حد توانسته آنان را حول آن منافع گرد آورد. پیدا نیست آن مزد متناسب با مهارتی که روی کارت عضویت سندیکای مستقلِ پس از سال ۵۰ نوشته می‌شد چه تضمینی برای پرداخت شدن از جانب کارفرما داشت. مازیار گیلانی‌نژاد، در بخشی از تاریخچه‌ای که از سندیکا نوشته، آورده است: «یکی از بزرگترین دستاوردهای سندیکای کارگران نقاش نهادینه کردن ۸ ساعت کار کارگران نقاش در روز بود که تا به امروز نیز ادامه دارد». این در حالی است که، بنابر خاطرات چند کارگر نقاش ساختمانی قره‌داغی که با آن‌ها گفتگو کردم، پیمان‌کاران ارمنی در همه دوران کارفرمایی‌شان کارگران را از سپیده‌دم تا غروب به کار می‌گرفته‌اند، و حتی همین امروز هم زیادی ساعت کار یکی از مهم‌ترین گله‌های کارگران نقاش ساختمان است. گیلانی‌نژاد در بخشی دیگر از مقاله‌اش هم «یک ساعت استراحت ظهر کارگران نقاش» را «دستاورد سندیکا[ی پس از ۵۰]» می‌خواند. اما ایمان‌دایی می‌گوید که در سال ۴۶ در همان یک ساعت استراحت ظهر از استادکار درس می‌گرفته است.
جستجوهایم برای یافتن عدد مزد روزانه کارگران عضو تعاونی نقاشان ساختمانی تهران به جایی نرسید. اما دست‌کم این را می‌دانیم که در سال ۴۶ کارگران قره‌داغیِ خیابان منوچهری که از سال ۲۵ برای پیمان‌کاران ارمنی کار می‌کردند و هر منفعت صنفی را در شبکه روابط خویشاوندی‌شان پخش می‌کردند روزانه ۲۰ ریال مزد می‌گرفتند؛ آن هم به این شرط که کارگر زبده باشند؛ کارگر تازه‌کار پنج ریال کمتر دشت می‌کرد. آنان سراسر هفته را، از جمله جمعه‌ها را، از سپیده صبح تا غروب آفتاب کار می‌کردند و حتی روحشان هم از وجود سندیکایی که در دهه ۲۰ به پا شده بود و آن تعاونی که پس از سال ۳۲ و دوران ممنوعیت کار سندیکاها سامان یافته بود خبر نداشت. کارگران قره‌داغی در سال ۴۶ آن روزی ۲۰ ریال مزد را هم در حالی می‌گرفتند که، بنا بر قانون کار حداقل مزد در سال ۲۵، ۳۴ ریال بود. این چندان عجیب نیست؛ روابط مالی آن‌ها عرفی بود و تکیه‌اش بر اعتبار آدم‌ها؛ آن‌ها نه با کارفرما و نه با رنگ‌فروشی قراردادی نداشتند که ذیل قانون کار باشد؛ حتی رسید یا دست‌نویسی هم در کار نبود. مهم نبود قانون کار چه می‌گوید؛ کارفرما سر همین مزد با آن‌ها توافق کرده بود.
حتی پیمان‌کاران چپ‌گرای متروپلی هم چیزی بیشتر از مزدی که ارمنی‌ها به کارگران می‌دادند به آنان نمی‌پرداختند؛ هرچند تا غروب از آنان کار نمی‌کشیدند و بعد از ظهر جمعه‌ها را (و نه کل روز را) به آنان می‌بخشیدند و البته پیوسته هم به آنان می‌گفتند که «حق شما بیش از این است».
اصلا همین پرسشی مهم را پیش می‌نهد: کارگران سندیکای نقاشان ساختمانی می‌خواستند چه چیزی را از چه کسی بگیرند؟ اگر آن‌ها نمی‌توانستند حقوق اولیه‌شان را حتی از پیمانکاران چپ‌گرا و معتقد به سیندیکای متروپلی بگیرند، پس از چه کسی می‌توانستند؟ ایمان‌دایی برای این توجیهی ساده دارد: «[آن پیمانکارها] خودشان هم درآمد چندانی نداشتند که بخواهند تقسیمش کنند.» این یعنی سرمایه‌ای چندان انباشته نشده بود که بازتوزیع آن شرط لازم تحقق عدالت باشد و اغلب کارفرماها آن سرمایه‌دار فاسد و ظالمی نبودند که مبارزه با آن‌ها ناگزیر باشد.
سندیکاهای کارگری در ایران در دورانی پا گرفتند که چپ جهانی سودای پیش رفتن بیشتر داشت؛ انقلاب اکتبر برای سزارین پیشگویی کارل مارکس رخ داده بود و حالا چاره‌ای جز کوشش برای پیش رفتن نداشت و پیش‌روی، نیروی انسانی می‌خواهد. محسن حکیمی، فعال سندیکای سابق و مترجم، می‌گوید: «انقلاب اکتبر در کنار ایدئولوژیک کردن و فرقه‌ای کردن جنبش اجتماعی طبقه کارگر ایران، کارگران را به پیاده نظام ضدامپریالیستی اردوگاه شوروی، در مبارزه برای تقسیم مناطق تحت نفوذ و تسویه حساب با امپریالیسم انگلستان و سپس امپریالیسم آمریکا تبدیل کرد.» حکیمی حزب توده را مجرای اثر انقلاب اکتبر می‌داند: «حزب توده مجرای انتقال بلشویسم استالینی بود. عیب این شکلِ آشکارا سرکوب‌گرانه و آشکارا سرمایه‌دارانه تلاشش برای گوش به فرمان کردن و وابسته کردن مطلق جنبش کارگری ایران به حکومت شوروی بود.» با این همه، اصلا آنچه «جنبش اجتماعی طبقه کارگر ایران» خوانده می‌شود هم محل پرسش است. کارگران ایرانی جز پس از رسیدن امواج انقلاب اکتبر –که خود می‌کوشید یک پیش‌گویی را پیش بیاندازد- حرکتی اجتماعی نداشتند. آگاه نبودند؟ مارکس گفته بود که «جنبش کارگری پراکسیسِ درخودِ طبقه کارگر است» و کمونیست‌ها اصول خود را از دل اصول خودِ دنیا بیرون می‌کشند و به کارگران نمی‌گویند «مبارزه خود را رها کنید؛ اصول مبارزه را ما به شما می‌دهیم». ولی گویا مارکسیست‌ها، از بلشویک‌های شوروی تا توده‌ای‌های ایران، که خود را به نحوی پیرو آراء مارکس می‌دانستند، با او همداستان نبوده‌اند؛ نه رومی روم بوده‌اند و نه زنگی زنگ. مارکس خود این قدری باهوش بود که بداند که گاهی ممکن است – مانند ایران – «طبقه در خود» بماند و آگاهی طبقاتی نیابد. اندیشه برخورد طبقاتی مارکس همه جا کار نمی‌کند. این را خود مارکس از همه مارکسیست‌های بعدی بهتر می‌فهمید.
آن صف طولانی از کارگران نقاش ساختمان قره‌داغی که یکراست به خیابان منوچهری می‌آمدند و زیر دست پیمان‌کارهای ارمنی کار می‌کردند، دست‌کم از سال ۴۶ که می‌توانیم با یقین از آن سخن بگوییم، تا وقتی پای یکی از اعضایشان به پاتوق پیمان‌کاران چپ‌گرا باز نشد و ایشان، به قول خود ایمانی‌دایی، به او «آموزش ندادند»، به فکر تشکیلات و سندیکا و پیگیری حقوقشان نیفتادند؛ آن‌ها که به سبب همزبانی و از آن مهم‌تر، روابط خویشاوندی خود به خود متحد هم بودند. ایمان‌دایی می‌گوید: «هرچند ۷۰درصد اعضای سندیکا قره‌داغی بودند، اما آن‌ها بیشتر برای تفریح می آمدند. نمی آمدند که بدانند اضافه کار چیست؟ جمعه کاری چیست؟ برایشان مهم نبود.» چرا مهم نبود؟ ایمان‌دایی خاطره‌ای از نخستین روزهای پس از به تهران رسیدنش دارد: «جز آن ۵۲ تومانی که روز رسیدن، وقتی من خواب بودم در جیبم گذاشته بودند، هم‌شهری‌هایم در تهران دو روز مرا مهمان کردند. از سر کار که برمی‌گشتند، من را می‌بردند و می‌گرداندند. البته فقط توپخانه را می‌شناختند! خودشان کفش‌های کهنه را وصله و پینه می‌کردند و می‌پوشیدند، اما همان روز اول برایم یک جفت کفش خریدند. پیش از اینکه من را ببرند پیش پیمان‌کار ارمنی، به من سمباده زدن آموختند؛ گفتند هنگام سمباده زدن نباید دستت به دیوار بخورد، اگر بخورد، می‌فهمند تازه‌کاری و حقوقت ۵ ریال کم می‌شود. پس از آن هم، هنگام یک ساعت استراحت ظهرشان، می‌گفتند ارمنی رفته، برو تمرین کن. این‌ها البته مربوط به روابط خانوادگی بود.» آن‌ها در گروه‌های کوچک خویشاوندی و در اتاق‌های اجاره‌ای می‌زیستند. هزینه خورد و خوراک و اجاره را هم تقسیم بر تعداد می‌کردند و شریکی می‌پرداختند. همین روابط شاید دلیل مهم نبودن سندیکا برای قره‌داغی‌ها باشد. هرچند شاید در نگاه نخست آنان متحد و زندگی‌شان اشتراکی به نظر آید؛ چیزی که خوراک سندیکایی شدن است. اما در واقع همین آن‌ها را بی‌نیاز از سندیکا می‌کرد: آن‌ها بی‌سندیکا هم از یکدیگر حمایت می‌کردند؛ پس اصلا بنیاد نهادن سندیکا برای آنان چه ضرورتی داشت؟
خاطره‌ی ایمان‌دایی یک موضوع مهم دیگر هم در خود دارد؛ آن همه کارگر قره‌داغی «فقط [خیابان] توپخانه را می‌شناختند». تهران برای آن‌ها تنها محل کار بود؛ نه خانه. همچون کسی که صبح می‌رود سرکار و شب به خانه بازمی‌گردد، کارگران قره‌داغی پس از فصل سرد به تهران می‌آمدند و پیش از فصل برداشت به خانه، به قره‌داغ، بازمی‌گشتند. جز این ربطی به تهران نداشتند. پس هیچ عجیب نیست که از سندیکایی در خیابان ابوریحان بی‌خبر باشند.
راندن همه‌ی سندیکاهای کارگری ایران با چوب حزب توده و شوروی هم، حتی اگر به نقل از یک فعال سندیکایی سابق باشد، ما را در کنار حکومت پیشین خواهد گذاشت که سبب مخالفتش با سندیکاها جز مقابله با نفوذ شوروی نبود. در مورد صنف کارگران نقاش ساختمانی تجربه‌ی تعاونی را هم داریم که کوششی صنفی بود. اما کسانی چون محمدعلی گیلانی‌نژاد هم که در سال ۲۵ و به یاری و تشویق مرتضی لنکرانی، که عضو حزب توده بود، نقاش ساختمان و بعد فعال صنفی شدند، در صنفی‌ترین و شرافتمندانه‌ترین کوشش‌هایشان می‌خواستند سرمایه‌داری فاسدی را در ایران براندازند. اما ایران اروپای غربی نبود و سرمایه‌داری اصلا موجود نبود و اگر هم بود، نوپا بود و نحیف؛ تا چه رسد به این که روزگارش سرآمده باشد و رویای سوسیالیسم چه بشود! این را هم احمد اشرف در «موانع رشد سرمایه‌داری در ایران» به ما می‌آموزد.

من کارگر نیستم!
در بازخواندن روزگار سپری‌شده‌ی اصناف کارگری قدیم در ایران، چاره‌ای جز درنگ بر دوران کوشش‌های سندیکایی و صنفی در میان گروه‌هایی از آن‌ها نداریم. در مورد کارگران نقاش ساختمان تجربه‌ی تعاونی کوششی مترقی به نظر می‌آید که البته شکست می‌خورد. اینطور که پیداست حکومت پهلوی با تعاونی مقابله نکرده است. دست‌کم چیزی در این مورد گفته نشده؛ حتی در مقاله‌ی مازیار گیلانی‌نژاد که آن را با استناد به منبع دست‌اول خاطرات پدرش، محمدعلی گیلانی‌نژاد، که یکی از بنیان‌گذاران تعاونی بود، تنظیم کرده است. گیلانی‌نژاد نه در دوران تعاونی، که پس از فروپاشی آن و هنگامی که قصد بنیاد نهادن دوباره‌ی سندیکا داشته دستگیر می‌شود. این دستگیری البته، امکان برپایی دوباره‌ی تعاونی را از کارگران نقاش می‌ستاند. چرا آن تعاونی که دولت هم مزاحم کارش نشد، دیری نپایید؟ مازیار گیلانی‌نژاد می‌گوید سبب اعضایی بودند که «تربیت اجتماعی» نداشتند و آداب کار جمعی را نمی‌دانستند؛ از جمله اکبر نقی‌لی.
مورد اکبر نقی‌لی شاید فقط پاسخ ناکامی تعاونی نباشد. او که از بنیان‌گذاران تعاونی بود، پول گردآمده از حق عضویت اعضا را در جیب خودش گذاشت و رفت. خب، بخشی از موضوع به فقدان نظارت بر اعضا در تعاونی مربوط است. شاید اگر کارگران فرصت برپا کردن تعاونی دوم را می‌یافتند، این غایب را هم به آن می‌افزودند؛ که چنین نشد.
اما شاید بخش دیگری از موضوع، میل به پویندگی طبقاتی باشد. فقر فخر ندارد و در رنج هم کسی حلوا خیرات نمی‌کند. کمتر کسی هست که بخواهد کارگر بماند. گاهی کسانی راه‌های آسان‌تری را که نیازی هم به عرق ریختن نداشته باشد، برای پاسخ دادن به این میل می‌گزینند. ولی این سبب انکار میل در کسانی که می‌شود «پاک‌دست» نامیدشان، نیست.
هرچند استادکارانی همچون محمدعلی گیلانی‌نژاد در سندیکای کارگران نقاش بودند که چون به گفته‌ی پسرش مازیار، «تلاش برای بهبود وضعیت کارگران را در سرلوحه مبارزات خود قرار داده بود»، هرگز پیمان‌کار نشد، اما چنان که ایمان‌دایی می‌گوید، بیشتر کارگران نقاش، به ویژه قره‌داغی‌ها می‌کوشیدند هرچه زودتر پیمان‌کار شوند تا سود بیشتر دشت کنند. او می‌گوید: «آن‌ها در تکاپو بودند که زودتر پیشرفت کنند و پیمانکار شوند، تا درآمدشان بیشتر شود؛ چون سودشان در پیمان‌کاری است. پیمان‌کار شدن هم چندان دشوار نبود. نقاشی را زود می شود آموخت؛ یک قلم است و یک نردبان و شش-هفت ماه تجربه کار. پس از یک سال می‌توانی پیمانکار بشوی. جنس کار هم طوری است که در سن بالا در آن ماندن دشوار است؛ نقاشی دقت زیادی می‌خواهد و پیشه‌ی جوان‌پرستی است.»
همین موضوع در دهه چهل و در سال‌های پیش از بنیاد شدن سندیکای کارگران نقاش ساختمان، نزد فعالان صنفی نقاشان ساختمان مانعی بر سر راه فعالیت سندیکایی دانسته می‌شد. «سهیم کردن کارگران در سود کارخانه‌ها» اصل چهارم انقلاب سفید بود که آن زمانی، صورتی از آن کارگران غیرکارخانه‌ای را هم در برمی‌گرفت. مازیار گیلانی‌نژاد می‌نویسد: «شاه تلاش ویژه‌ای را به خرج داد تا کارگران ساختمانی را تبدیل به خرده‌پیمانکار کند.» هدف این «تلاش ویژه» از نظر او، جز «دور کردن طبقه کارگر از شخصیت کارگری و طبقاتی خود و تضعیف حرکت‌های سندیکایی» نبود. محمدعلی گیلانی‌نژاد هم همان زمان در یک سخنرانی گفته بود: «سهیم کردن کارگر در حال حاضر به نفع کارگر نخواهد بود؛ زیرا که کارفرما حداکثر بهره را از کارگر خواهد برد و هر وقت کارگر بخواهد صحبت از اضافه مزد و یا مزایای خود بکند، کارفرما جواب می دهد: کار مال خودت است، اگر بیشتر کار کنی، نفعت بیشتر خواهد شد. و این مسئله بروز اختلاف میان کارگران دوراندیش و نزدیک‌بین خواهد بود و کارفرما هم از اختلاف کارگران بهره‌برداری خواهد کرد.» جز این، او در آن سخنرانی برای مخالفت با شریک کردن کارگران، حتی بر داوری یک حزب راست‌گرا هم ارجاع می‌دهد: «حزب محافظه‌کار انگلستان بر این نظر است که هنوز اتحادیه‌های کارگری انگلستان با سهام‌دار کردن مخالفت ورزیده و معتقدند که اعطا سهام به کارگر او را از طبقه مشخص کارگری خود خارج نموده و به نتیجه تمایز بین کارگر و کارفرما را منتفی می‌نماید»
ایمان‌دایی یکی از همان‌هایی است که در آن سال‌ها پیمان‌کار شد. او در سال ۵۲ در حالی پیگیر تشکیلاتی کردن کارگران قره‌داغی بود که خودش دیگر نه کارگر، که پیمان‌کار بود؛ همچون همانانی که بدیشان کنایه می‌زد که در تکاپوی پیمان‌کار شدنند. او می‌گوید: «من سال ۵۲ دیگر به طور حرفه‌ای پیمان‌کاری می‌کردم. در کل هم تنها هشت ماه کارگر بودم. پس از آن و تا پیش از پیمان‌‌کار شدن هم سرپرست کارگرهای دیگر بودم؛ دو تومان مزد بیشتر می‌گرفتم و کار را اداره می‌کردم، اما رنگ نمی‌زدم. با وجود پیمانکار بودن، علاقه داشتم به کارهای اجتماعی. چیزی را که آموخته بودم، رعایت می‌کردم. حداقل مزد نصف روز جمعه‌ها را به کارگران می‌پرداختم. دوبار در روز به آن‌ها چای می‌دادم. چای را با طناب تا طبقه دوازدهم می‌کشیدم برایشان. این را حقوق آن‌ها می‌دانستم و می‌کوشیدم مسائل اخلاقی را رعایت کنم. من به این اصول باور داشتم؛ پس کارفرما بودنم با فعالیت سندیکایی‌ام تضادی نداشت. آن موقع یک ماشین هم داشتم؛ با آن تا بیست نفر کارگر را سوار می‌کردم و به جلسه‌های سندیکا می‌بردم.» او البته تایید می‌کند که از این‌گونه رفتار کردن با کارگرها سود می‌برده است. این نکته‌ای است که فعالان حقوق کارگری هم همیشه بر آن تاکید دارند؛ اگر حقوق نیروی کار رعایت شود، بهره‌وری آنان افزایش می‌یابد و کارفرما در بلندمدت سود می‌برد. «این فکر را نداشتم، اما خود به خود درآمد داشت. نیتم این نبود. برایشان ماشین می‌گرفتم تا محل. خب زودتر می‌رسیدند و این به نفع من بود. ولی می گفتند دست فلانی درد نکند که ماشین گرفته؛ خجول می‌شدند و بهتر کار می‌کردند. برایشان هندوانه و طالبی می‌خریدم، می‌گفتند، چه پیمانکار خوبی! البته بخشی از این کارهای من هم به سبب تعصبی بود که روی همشهری‌هایم داشتم.»
او همچنان فعالیت صنفی‌اش را پی می‌گیرد و پس از یافتن نقاشان خانه‌ی کارگر هم نه به اتحادیه‌ی کارفرماها، که به سندیکای کارگران می‌رود. می‌گوید: «در خانه‌ی کارگر به شوخی به می‌گفتند تو که پیمان‌کاری اینجا چه می‌کنی؟» او آن زمان همانی شده که با آن مبارزه می‌کرد! او این را هم می‌گوید که: «هرچند نود درصد پیمان‌کارها قره‌داغی بودند، اما با این همه، پیمان‌کار ماندن چندان آسان نبود. کسانی بودند که در کار نقاشی از من ده بار بهتر بودند، اما نتوانستند پیمان کار شوند.»
او دوست دارد تاکید کند که زود پیمان‌کار شدنش به سبب توانایی‌های ذاتی‌اش بوده است. می‌گوید: «من بیزنسمن‌ام». با این همه، او با دو تفاوت کوچک اما مهم راهی شبیه به اکبر نقی‌لی را رفته است. مهم‌ترین و روشن‌ترین تفاوت این است که نقی‌لی دزدید، اما ایمان‌دایی کوشید و رنج کشید و به عرق پیشانی کسب کرد. تفاوت نازک‌تر اما در آن انگیزه‌ی نخستین کسب مال است. کسب مال انگیزه‌ای تقریبا همه‌گیر است؛ اما برای رسیدن به آن، هرکسی انگیزه‌ی خودش را دارد.
در عقلانیت کارگری و حتی طبقه‌ی متوسطی به شمار آوردن دستاوردها یا خسران‌های مالی نقشی اساسی دارند و هدف از انباشت قدرت، به دست آوردن هرچه بیشتر سرمایه‌ی اقتصادی است؛ همچون کوششی که کارگرها برای پیمان‌کار شدن داشتند و همچون کاری که نقی‌لی با بهره گرفتن از قدرتش در رأس تعاونی و دست‌بردن به مال دیگران کرد. اما نوربرت الیاس به ما می‌آموزد که در عقلانیت اشرافی محاسبه‌ی دستاوردها و خسران‌های منزلت است که نقش اساسی را دارد و قدرت، در خدمت گردآوردن موقعیت و منزلت به کار گرفته می‌شود؛ حتی اگر خسران اقتصادی داشته باشد. همچون مخالفت پدر ایمان‌دایی با مهاجرت او به تهران برای کارگری. کارگر نشدن ایمان‌دایی برای خانواده‌ی ورشکسته‌اش خسرانی اقتصادی بود، اما با آن مخالفت می‌کردند چون او می‌خواست راهی را برود که پسران خادمان آن‌ها رفته بودند و این ضدمنزلت بود. ایمان‌دایی هم یک بار در آغاز گفتگو و یک بار در میانه‌هایش با تاکید گفت که: «پسرجان، من کارگر نیستم! آبرویم را نبر!» او کارگر شده بود تا منزلت از دست رفته را بازبیابد؛ منزلتی اجتماعی که برای حفظ آن اندک مانده‌اش هم می‌کوشید: «کارگرها عمدتا بی سواد بودند؛ از هر ۳۰۰ نفر، ۵ نفر سواد داشتند. به همین خاطر هم من در سال‌های نخست شب‌ها برایشان کلاس می‌ذاشتم؛ تا ظرف نشورم یا آب نیاورم؛ خجالت می‌کشیدم.»
می‌گویند راه توسعه از طبقه‌ی متوسط می‌گذرد. پس برنامه‌های توسعه‌ای، به ویژه از آن نوعی که حکومت پهلوی آن را پیش می‌برد، بنا را بر تناور کردن این طبقه‌ی اقتصادی می‌گذارند. با پیش رفتن چنین برنامه‌هایی ساختار موجود دیگرگون می‌شود و ساز و کار توزیع ثروت تغییر می‌کند؛ همچون آنچه در اصلاحات ارضی رخ داد: بهره مالکانه حذف شد و زارع فرصت یافت تمام سود حاصل از کارش را کسب کند. این چنین از یک سو قشری از طبقه‌ی برخوردار جدا می‌شود و به میان طبقه‌ی متوسط می‌افتد. از دیگر سو، با بیشتر شدن درآمدها، قشری از طبقه کم‌تر برخوردار جدا می‌شود و به طبقه‌ی متوسط می‌پیوندد. ایمان‌دایی در یک دوره‌ی ده ساله هر دو تغییر را تجربه کرده‌است. با اصلاحات ارضی به زیر افتاد و با پیمان‌کار شدن و افزایش درآمدهایش باز به بالا خاست. او هم کارگر بود و هم سرمایه‌دار؛ هم فقیر و هم غنی؛ اما نه چون هرکس دیگری که رشد می‌کند و از طبقه‌ای به طبقه‌ی دیگر می‌رود. او برخلاف نویسنده‌ی کتاب محبوبش، رابرت ترسل، خود پایگاه و طبقه‌ی اجتماعی‌اش را پس نزده بود. کارگر شدن برای او ناخواسته بود. او از نعمت به نقمت آمده بود و می‌کوشید به آن بازگردد. به همین سبب هم وقتی کارگر بود، از کارگر بودنش شرمنده بود. این بدیهی است. اما کارگر بودن و سال‌ها زیستن در میان و با کارگران، سبب شده بود که او نزد کارگران از مرفه بودنش هم شرمنده باشد. روزی که برای گفتگو با او رفتم، از دیدنش جا خوردم. گمان می‌کردم به دیدار یک کارگر بازنشسته می‌روم؛ همچون دیگرانی که پیشتر با آن‌ها گفتگو کرده بودم. کفش کلارکس، پیراهن پولو و کاپشن لاکوست او کمی برایم عجیب بود. البته که باور ندارم کارگرها باید همیشه کارگر بمانند یا اگر هم ماندند، نباید مرفه باشند؛ اما به هرحال باید شبیه هم‌طبقه‌ای‌هایشان در وضعیت موجود باشند. زود فهمیدم که او نه یک کارگر بازنشسته، که پیمان‌کاری بازنشسته است. با این همه، ایمان‌دایی وقتی هنوز برند پوشاکش چشمم را می‌نواخت، گفت: «آدم باید با شعورش و اخلاقش به چشم بیاید، نه امکاناتش. دوست دارم در مورد من هم همین‌طور باشد.»
او تقریبا نخستین و مهم‌ترین فعال صنفی در میان دومین نسل کارگران قره‌داغی مهاجر است که پس از اصلاحات ارضی به تهران رفتند و بخش جدی و اصلی کوشش‌های صنفی و سندیکایی‌اش هم در همان دوران شرمندگی از رفاه شکل گرفتند. گویی او پایگاه و طبقه‌ای اجتماعی برای خود می‌جست و هرچند از جانب متروپلی‌ها و فعالان سندیکایی صنف‌های دیگر تربیتی تئوریک کسب کرده بود، کوشش‌های صنفی‌اش چنان که خود می‌گوید «اخلاقی» بود؛ گویی پاسخی به یک شرم، به یک عذاب وجدان. او پیمان‌کاری قره‌داغی بود که ملاحظاتی اخلاقی داشت و شاید همین از اثر کوشش‌های او بر کارگران قره‌داغی می‌کاست. یک پیمان‌کار به آنان طعنه می‌زد که «فقط می‌خواهید پیمان‌کار شوید و پیگیر حقوق‌تان نیستید»!

***

اوایل دی‌ماه ۵۷
ساختمانی نوساز در حوالی میدان ۲۴ اسفند -روز-داخلی

مردی میانسال پشت پنجره ایستاده و سیگار می‌کشد. زیرپیراهنی سفید آستین کوتاه به تن دارد. روی لباسش جا به جا لکه‌های رنگ به چشم می‌خورد. پنجره رو به کوچه است. در انتهای کوچه جمعیت زیادی در خیابان دیده می‌شوند. لباس کار به تن دارند؛ تظاهرات کارگران است. صدای شعاردادنشان شنیده می‌شود: «رهبران، رهبران، ما را مسلح کنید.» سیگار مرد به آخر رسیده. مرد جوانی با لباسی شبیه به او می‌آید کنارش، پشت پنجره. دست دراز می‌کند و به ترکی آذربایجانی به او می‌گوید که ته سیگار روشنش را به او بدهد؛ می‌گیردش و با آخرین نفس‌های آتشش سیگار خودش را می‌گیراند. مرد میانسال جدا می‌شود؛ قلم‌مویش را برمی‌دارد و سوی دیوار سمت چپ خانه می‌رود. خانه خالی از اسباب منزل است.

۲۳ بهمن ۵۷
جلوی همان ساختمان-روز-خارجی

مرد جوان با همان لباس دارد چهارچوب در را رنگ سفید می‌زند. پشت سرش همان خیابان دیده می‌شود. هنوز پر از جمعیت است. انقلاب اسلامی پیروز شده است.

***

از مقاله "تاریخچه سندیکای نقاشان ساختمان در سایت سندیکای کارگران فلزکار مکانیک

از مقاله “تاریخچه سندیکای نقاشان ساختمان در سایت سندیکای کارگران فلزکار مکانیک

امروز: شعر و نان
انقلاب که پیروز می‌شود، نقاشان سندیکایی «سرخابی» را برای دبیری سندیکای کارگران نقاش تهران و حومه برمی‌گزینند. یک سال می‌گذرد؛ کارگران سندیکایی دیگر در خانه کارگر جایی ندارند؛ آن‌ها «انجمن همبستگی» را در دروازه شمیران راه می‌اندازند. آنجا هم چندان ماندگار نمی‌شوند؛ نمی‌شود. ایمان‌دایی می‌گوید: «خاصیت صنفی انجمن همبستگی کمرنگ شده بود؛ مطلقا سیاسی بودند.» خود ایمان‌دایی هم سال ۶۲، پس از بازگشت از سفری گریزناپذیر، وقتی ارتباط‌های کاری‌اش را در نقاشی ساختمان از دست رفته می‌بیند، نقاشی ساختمان را رها می‌کند و پیمان‌کار ساختمانی می‌شود؛ او یک طبقه هم بالاتر می‌آید و حالا یک سرمایه‌دار است. فصل سندیکای کارگران نقاش ساختمانی تقریبا تمام شده است، ولی مهاجرت قره‌داغی‌ها به تهران، همچنان ادامه دارد؛ نزدیک انقلاب و پس از آن، از پیش هم بیشتر.

«حسین‌چوپان» در همان سال‌ها به تهران آمده؛ از روستایی در دامنه‌ی کوه‌های اوچ‌قارداش و در سال ۵۶؛ وقتی که مزد کارگران نقاش به ۱۰ تا ۱۵ تومان در روز رسیده بود. او نه با پیمان‌کاران ارمنی، که با پسرعمه‌اش کار کرد. آن سال‌ها هنوز چند پیمان‌کار ارمنی در بازار بودند؛ امروز هم چندتایی هستند؛ ولی نه حتی به اندازه‌ی انگشتان یک دست. ارمنی‌های نقاش یک نسل بودند؛ آمدند و رفتند. اما صف کارگران آذری قره‌داغی تا دو دهه پس از انقلاب به تهران می‌رسید؛ هرچند از نیمه‌ی دوم دهه ۶۰ کند شد و سپس به جایی رسید که بشود گفت «تمام شد». حالا بیشتر دفترهای پیمان‌کاران نقاش ساختمان قره‌داغی در تهران‌پارس است؛ بیشتر کارگرها هم، به گفته ایمان‌دایی، ساکن کرجند.
«عدالت‌امی» هم سال ۶۲ به تهران کوچیده است؛ در ۱۳ سالگی، از همان روستا. او می‌گوید: «این کوچیدن در قره‌داغ طوری بود که می‌شد گفت «رسم» است. وقتی پسری به سیزده سالگی می‌رسید برادر بزرگتری، عمویی، خویشاوندی او را با خود به تهران می‌آورد تا اینجا کار را یاد بگیرد.» وقتی از او می‌پرسم که چرا این مهاجرت‌ها در دهه ۷۰ متوقف شدند، می‌گوید: «خب دیگر نقاشی ساختمان کارگری فصلی نبود. کارگرها در تهران ساکن شدند. حالا کارگر ساختمان قره‌داغی، همین‌جا در تهران تولید می‌شود! مثلا دو پسر من که در تهران به دنیا آمدند، با خود من کار می‌کنند. پول ادامه‌ی تحصیل را ندارند؛ اگر کاری باشد، می‌آیند و کمک دست من تا پولی دشت کنند.»
با این دو در ساختمانی نوساز و خالی در یکی از محله‌های شرق تهران گفتگو کردم؛ داشتند آنجا را رنگ می‌کردند. آن‌ها هم‌روستایی‌اند، با شش سال اختلاف سنی و با همین قدر اختلاف در زمان کوچشان به تهران. می‌پرسم که چرا پس از این همه سال کار، هنوز کارگرند؟ مگر نمی‌شود پس از یک سال پیمان‌کار شد؟ حسین‌چوپان می‌گوید: «این پیمانکاری که می‌گویند، مقام و درجه که نیست؛ دیگر مدرک و مهارت خاصی هم لازم ندارد. من امروز کارگر ساده‌ام، اما اگر فردا کاری بگیرم، باید کسی را هم با خودم ببرم؛ آن‌وقت می‌شوم پیمانکار! دیگر فرق چندانی بین کارگر و پیمانکار نیست. شانسی است و به مهارت ربطی ندارد. کارگر نقاش انقدر دغدغه پول دارد که به پیمانکار بودن یا نبودن فکر نمی‌کند. هر کاری پیش بیاید انجام می‌دهد.» عدالت‌امی هم می‌گوید: «به عنوان یک نقاش با سی سال سابقه می‌گویم که موفقیت آن نقاش ساختمانی که موفق شده، اتفاقی بوده است؛ یعنی هیچ راه و روش خاصی وجود ندارد که ما بگوییم اگر ما هم از همان راه برویم، موفق می‌شویم. ما برای خودمان کار می‌کنیم، ولی پیمان‌کار نیستیم. مثل پیمان‌کارها هم کار و زندگی نمی‌کنیم.»
انگار دیگر چنان که ایمان‌دایی می‌گفت رشد کار نقاشی ساختمان تند نیست و دیگر نمی‌شود پس از یک سال پیمان‌کار شد. فزونی یافتن تعداد نقاشان ساختمانی، از پس شش دهه مهاجرت جوانان قره‌داغی حالا بازار کار نقاشی ساختمان را به حد اشباع رسانده است؛ بازار رقابتی است، عرضه‌ی خدمات از تقاضا برای آن بیشتر است و سود نهایی به شدت کم شده است. نقاشی ساختمان کاربر است؛ یعنی برای بزرگ کردن کار و افزایش درآمد، حتما باید نیروی کار بیشتری به کار گرفت. مزد نیروی کار ثابت است و پولی که مزد او از درآمد کم می‌کند، بیشتر از مقداری است که بر آن می‌افزاید. عدالت‌امی می‌گوید: «وقتی کاری می‌گیرم، می‌توانم با خودم بگویم که خب، من یک پیمان‌کارم، پس ضرورتی ندارد که کار کنم. اما نمی‌شود. چیزی که آخر کار برایم می‌ماند آنقدر کم است که ترجیح می‌دهم خودم هم کارگری کنم، تا مزد یک کارگر کم شود. ما الان تنها کار مرفهان تهرانی را راه می‌اندازیم. شما اگر وضعیت زندگی یک کابینت‌ساز را با یک نقاش ساختمان بسنجید، می‌بینید که دست نقاش ساختمان چقدر خالی است.»
با نظر به میزان ساخت‌و‌سازها به نظر نمی‌آید بازار نقاشی ساختمان چندان راکد باشد. اما این سخن عدالت‌امی یعنی تعداد داوطلبان انجام کار نقاشی ساختمان، از تعداد متقاضیان بیشتر است. انگار کار نقاشی ساختمان مزیت اقتصادی‌اش را باخته و احتمالا هم همین سبب توقف مهاجرت به این پیشه است. خود عدالت‌امی می‌گوید: «‌مردم جایی می‌روند که نان باشد.» او ادامه می‌دهد: «خوشبخت‌ترین کارگرهای نقاش ماییم که می‌آییم سرکار. ما الان کار داریم، پس نان داریم. صدها کارگر هر روز در میدان می‌ایستند تا برای کار ببرندشان؛ اما بیکار می مانند. یک همسایه داریم که بیشتر از سه ماه است می‌رود سر میدان. ولی پیر است و کسی برای کارگری نمی‌بردش. ما به سبب آشنایی با صاحب کار الان اینجاییم. کارگری که وضعش خوب شده، شانس آورده و اتفاقی بوده. من از اتفاق حرف نمی‌زنم؛ ساختار چنین است.»
پس از تعطیلی سندیکا و نهاد صنفی رسمی کارگران نقاش ساختمان، آن‌ها تا همین سه سال پیش، ساختاری غیررسمی و محفلی داشتند و می‌کوشیدند منافع صنفی‌شان را حفظ کنند. آن‌ها هر سال در روز کارگر دور هم جمع می‌شدند و متناسب با نرخ تورم بر تعرفه‌های کار می‌افزودند. این را ایمان‌دایی به من گفته بود. او یکی از اعضای اصلی آن جمع بود که دیگر تقریبا همه‌شان قره‌داغی بودند. آن گردهمایی سالانه هم در یکی از املاک او برگزار می‌شد. از سه سال پیش هم که دیگر نشد آن گردهمایی برگزار شود، انجمن صنفی نقاشان می‌کوشد تعرفه‌ها را تنظیم کند. عدالت‌امی اما می‌گوید: «در سال ۹۶ گفتند که ۱۷ هزار تومان قیمت هر متر نقاشی رنگ روغن است. اما ما به ۱۲ هزار تومان هم راضی‌ایم. ولی آن هم نصیب ما نمی‌شود. البته کسانی هم موقعیتش را دارند و بیشتر از تعرفه هم می‌گیرند. الان هم کسانی هستند که برای هر متر نقاشی رنگ روغن ۲۰ هزار تومان می‌گیرد؛ کسی هم هست که بیشتر از ۶ هزار تومان گیرش نمی‌آید. کارگر آنقدر بیکار می‌ماند که وقتی کاری به او پیشنهاد می‌شود، حاضر است با نصف قیمت هم کار کند، ولی کار کند! اینطور می‌شود که دستمزد پایین می‌ماند.»
حسین‌چوپان هم می‌گوید: «وقتی کار نیست، تعیین کردن تعرفه‌ی مزد چه تاثیری دارد؟ سالی که من آمدم سنم کم بود و نمی‌دانستم سندیکا چیست. بعد هم که دانستم، دیدم به درد نمی‌خورد. الان ببینید وضع سندیکا را: بودن و نبودنش فرقی ندارد. من حتی بیمه‌ی نقاش ساختمان هم نیستم؛ بیمه‌ی خانه‌ی موسیقی‌ام.» آنان در بهار ۹۷، هر دو بیشتر از روزی ۸ ساعت کار می‌کنند و نه بیمه‌ی نقاش ساختمان، که بیمه‌ی خانه‌ی موسیقی‌اند؛ در حالی که دیگر کارفرمای سرمایه‌دار ظالمی هم در کار نیست که بتوانند یقه‌اش را بگیرند. پیمان این کار را عدالت‌امی بسته، اما دارد پا به پای حسین‌چوپان کار می‌کند؛ به نظر عدالت کاملا برقرار است!
عدالت‌امی می‌گوید: «به نظر من نقاشی ساختمان باید در دست یک نهاد دولتی باشد تا همه برای استخدام کارگر به آنجا مراجعه کنند. مسئول و سیاست‌گذار آن هم باید یک کارگر باسواد باشد تا بداند کار من چیست و من چه می‌خواهم. آنجا باید یک قیمت کارشناسی تعیین شود. اگر این چنین باشد، هر کارگری در منطقه خودش مشغول به کار می‌شود. یک بار ما برای کار به یکی از شهرستان‌های نزدیک تهران می‌رفتیم و هر روز در راه همکارانمان را می‌دیدیم که می‌آیند در منطقه ما کار می‌کنند. اگر آن نهاد باشد، هزینه‌ی رفت و آمد کم می‌شود و روشن می‌شود که هرکس کجا کار می‌کند و چه کار می‌کند.» سخن او هرچند به سبب پیشنهاد دولتی کردن کسب و کار منطقی و پذیرفتنی به نظر نمی‌رسد، اما ایده‌ی تعاونی را به خاطر می‌آورد. اینان اگر نیازی به سندیکا نمی‌بینند، اکنون نیاز به تعاونی را به شدت حس می‌کنند. حالا نیاز به تعاونی هست؛ از درون خودشان جوشیده و ایده‌ای از بیرون برای متشکل کردن کارگران در امور سیاسی نیست. پس شاید حالا زمانش باشد.
حسین‌چوپان می‌گوید: «آنان که برای ما تصمیم می‌گیرند و قانون می‌گذارند، تعریف درستی از کارگر ندارند. کارگر را به چشم ابزار و وسیله می‌بینند؛ مثلا این بیل است، این کلنگ، این فرغون، این هم کارگر؛ ما را به عنوان یک انسان که حقوقی هم دارد، نمی بینند؛ ما برایشان ابزار کاریم.»
عدالت‌امی می‌گوید: «پیمان‌کاری بود که برای رنگ کردن پنج واحد، ۷۵ میلیون تومان پول گرفته بود. ما برای هر واحد معمولا پنج میلیون می‌گیریم که برای پنج واحد، می‌شود ۲۵ میلیون. ما نمی‌خواهیم کلاهبرداری کنیم. می‌خواهیم پول منصفانه بگیریم و برویم دنبال شعر و ادبیات!» آن‌ها هر دو شاعرند؛ حسین‌چوپان از سال ۶۸ شعر نوشتن را آغازیده و عدالت‌امی از سال‌های نخست دهه ۸۰٫ عدالت‌امی دو دفتر شعر هم چاپ کرده است. هر دو قوپوز هم می‌نوازند؛ حسین‌چوپان استاد ساز عدالت‌امی است. می‌گوید: «ما در اصل شاعریم! ما از دل طبیعیت آمده‌ایم!» گویا کسی دوست ندارد نقاش ساختمان باشد و انگار کسی جز از سر ناگزیری، زیر بارش نرفته است. عدالت‌امی یک عکس از روستایشان را در گوشی تلفنش نشانم می‌دهد.
بخشی از سبب سندیکا-ناپذیری قره‌داغی هم شاید در میان دار و درخت آن‌جا نهفته باشد. قره‌داغ اندکی شبیه بهشت است؛ منطقه‌ای کوهستانی، اما سبز و خوش آب و هوا. قره‌داغ نیشابور آذربایجان است؛ سرزمین مومنان به «ناپایداری هستی موقت آدمی». اگر خیام به جبری دیگر، جای خراسان در شمال شرق نقشه امروز ایران و در آذربایجان به دنیا می‌آمد، لابد حالا اهل قره‌داغ می‌بود. بیشتر کارگرانی که با آن‌ها گفتگو کردم، یا شعر می‌گفتند یا قوپوز، ساز عاشیقی، می‌نواختند. وقتی سخن می‌گفتند، همچو عدالت‌امی و حسین‌چوپان به غایت واقع‌بین بودند و به چیزی امیدی نبسته بودند. غمگین اما نبودند؛ همچون عاشیقی که با لبخند نوایی سوزناک می‌خواند. عدالت‌امی هم با اینکه می‌گوید «از فکر فردا شب‌ها خوابم نمی‌برد»، اما پس همه‌ی حرف‌هایش یک خنده پنهان است؛ انگار یقین دارد که این هم می‌گذرد و هیچ‌کدام از این مشکل‌ها آن‌قدرها هم بزرگ نیستند. برخلاف حسین‌چوپان که کم‌تر لبخند می‌زند و گویی غصه‌ای در او ته‌نشین شده است. انگار دو فراز از مخمس باشند؛ از «عاشیقین اوز هاواسی».
آن‌ها به ترکی آذربایجانی شعر می‌گویند، آن هم در پایتخت کشوری که زبان رسمی‌اش جز این است؛ پس قدر «زبان» را می‌شناسند. زبان البته هرگز مانع از اتحاد و همراهی آنان در درون صنفشان نبوده؛ چون آن‌ها همه با هم هم‌زبان بوده‌اند. مسئله زبان برای آنان از جایی دیگر آغاز می‌شود. حسین‌چوپان می‌گوید: «وقتی زبان کسی را از او بگیرید، می‌توانید راحت حق و حقوقش را هم بگیرید. پدران ما در آذربایجان همه بی‌سوادند. وقتی کسی بی سواد است، از حقوقش هم خبردار نیست تا بتواند طلبش کند. فرزندان ما اینجا به مدرسه می‌روند؛ آذری‌اند و وقتی ازشان می‌خواهند از مشکلاتشان بگویند، چیزی نمی‌گویند، اگر هم بگویند، خیلی کوتاه و ساده پاسخ می‌دهند و می‌گویند مشکلی نداریم؛ چون زبان فارسی را خوب نمی‌دانند و به زبان خودشان هم نمی‌توانند حرف بزنند.»
ولی عدالت‌امی می‌گوید: «من پیش از آذری بودن، یک کارگرم و خانواده دارم؛ اگر زندگی‌ام تامین شود اصلا لال می شوم، با زبان اشاره سخن می‌گویم. انگلیسی حرف می‌زنم. موسیقی و زبان و شعر ندارم؛ قبول، ولی دیگر نان را که باید بتوانم بخورم تا گرسنه نمانم. نان اگر نباشد، هیچ چیز نیست؛ شعر نیست، ساز نیست. تا وقتی گرسنه باشم، نه می‌توانم شعر بسرایم و نه می‌توانم ساز دست بگیرم.»
عدالت‌امی می‌رود که کارتک‌هایشان را تمیز کند تا کارشان را پی بگیرند. وقت استراحتشان تمام شده و این یعنی این گفتگو هم به پایان رسیده است. تبعیدی‌های فرقه درگذشته‌اند، ارمنی‌ها در صنف حل شده‌اند، کار سندیکا تمام شده و دیگر صفی از قره‌داغی‌ها برای مهاجرت به تهران در کار نیست. ولی تا روزی که حتی یک قره‌داغی دیوارهای خانه‌ها را در ازای مزد رنگ می‌کند، پایان قصه‌ای که از رد اعتبارنامه‌ی پیشه‌وری آغاز شده است، باز می‌ماند.

***

عکاس: پریسا هاجری

عکاس: پریسا هاجری

اردیبهشت ۹۷
طبقه پنجم ساختمانی نوساز حوالی خیابان پیروزی-روز-داخلی

خانه نوساز است و خالی از اسباب. در مرحله‌ی نقاشی است. دو کارگر نقاش روی زمین خشک نشسته‌اند نزدیک یک گاز پیک‌نیکی و منتظرند کتری آب روی آن بجوشد. یکی از دیگری جوان‌تر است؛ هنوز موهایش را روی سرش دارد، هرچند در دو طرف سرش سفیده شده‌اند. دیگری از او بزرگتر به نظر می‌رسد و رفتارش صبورانه‌تر است. موهای سرش ریخته‌اند و موهای مانده در دو طرف، یک دست سفیدند. روبرویشان یک دختر جوان که دوربین عکاسی در دست دارد روی موکتی تمیز نشسته و با قدری فاصله در سمت راستش، یک پسر جوان با دفترچه یادداشت، روی یک سطل رنگ.
دخترک عکاس- اگر اجازه بدهید می‌خواهم ازتان چند عکس بگیرم.
کارگر میانسال- عکس؟ نه…
کارگر جوان‌تر- با این سر و وضع و لباس؟ برای عکس آدم خوشتیپ می‌کند؛ لباس تمیز می‌پوشد.
دخترک عکاس- لباستان چه اشکالی دارد؟ خیلی هم قشنگ است. لباس کار است دیگر. همین‌طور خوب است؛ مستند است. کنار ابزار و لوازم و در محیط کارتان.
کارگر جوان‌تر- خب، از همین لوازم بگیر. از سطل رنگ و قلم.
دخترک عکاس- چه اشکالی دارد که با همین لباس ازتان عکس بگیرم؟
کارگر جوان‌تر- نه. عکس می‌رود می‌رسد دست دوست و آشنا؛ اسباب خنده‌شان می‌شود. من شاعرم دخترجان!
کارگر میانسال- دیوار واحد طبقه‌ی پایین را باید بتونه بزنیم. موقع کار طوری که صورتمان پیدا نباشد، بگیر.
دخترک عکاس، با رضایت- خوب است.
دو کارگر نقاش ابزارشان را برمی‌دارند و با دو جوان پله‌های یک طبقه را می‌روند پایین. چند دقیقه‌ای مشغول ساختن بتونه می‌شوند. کنار یکی از دیوارهای واحد طبقه چهارم می‌ایستند. به دو جوان پشت می‌کنند و بی‌اعتنا به آن‌ها گرم کارتک کشیدن بر تن دیوارهای گچی می‌شوند. حواسشان هست که سرشان را نجبانند و جایی جز پیش‌رو را نگاه نکنند تا عکسی از صورتشان در لباس کار ثبت نشود.

لینک کوتاه:

مطالب اخیر